.... در شلوغی اتوبوس
زیبایی تو هدر می رود
.
.
.
عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرمسار ِ ترانههای بيهنگام ِ خويش.
| خسته |
|
| بر اسبان ِ تشريح، |
| نگونسار |
|
| بر نيزههایشان. |
| تو را چه سود |
||
| فخر به فلک بَر |
||
| فروختن |
||
| هنگامي که |
|
| هر غبار ِ راه ِ لعنتشده نفرينات ميکند؟ |
| که با ياسها |
|
| به داس سخن گفتهای. |
| گياه |
|
| از رُستن تن ميزند |
| تقوای خاک و آب را |
|
| هرگز |
| که از فتح ِ قلعهی روسبيان |
|
| بازميآمدند. |
|
سر برنگرفتهاند! ۲۶ دی ِ ۱۳۵۷ |
دارا گفت: " حيف شب كه آدم با خواب حرامش كند، حيف شب با آن سكوتش". من و بانوم خنديديم. بانوش هم. اما راست مي گفت دارا. حيف شب. اين را حالا مي فهمم كه شب ها را دارم با خواب حرام مي كنم.

عكس از مجموعه پدر راميار منوچهر زاده، سايت كارگاه