۲. تصور کردن اینکه احمدی نژاد دارد اقتصاد ایران را جراحی می کند خیلی خنده دار است. من بیشتر یک موجود مریض اما به هر حال زنده توی ذهنم می آید که احمدی نژاد دارد تکه ژاره اش می کند. اینکه دو ماه بعد باید نان خدا تومنی بخرمُ شیر خدا تومنیُ چای خداتومنی پودر رختشویی خدا تومنی سوخت خدا تومنی برق خدا تومنی و همه چیزهای یارانه ای خدا تومنی دیگر بخرم و بعدش در ازایش بشوم گدای نفری ۵۰ هزار تومن دولت و برایش ساعت ها و ساعت ها توی صف بوروکراسی مسخره ایران بایستم... تصورش هم برایم سخت است و حالاست که می فهمم چرا سعیده الله دادی چهارم تیر ماه ۸۴ گریه کرد.. روزی که داشت جشن فارغ التحصیلی اش را همزمان با پیروزی احمدی نژاد در انتخابات می گرفت.
۳. برنج محسن کیلویی ۳۳۰۰ تومان است آقای رییس جمهور! در نارمک چند تومان است؟
نمی دانم خوشحال باشم یا ناراحت از این که قلیان کش خانه ات را تعطیل کرده بودند و دیگر صدای شجریان از حجره هایش نمی آمد؟ حافظ جان! خیلی وقت بود نیامده بودم پیشت. آخرین بار چند روزی بعد از عقد. ۹ ماه ژیش. حالا اوضاع خیلی بدتر شده است. انگار بدتر هم خواهد شد. اگر آن لاینی می توانی پیش بینی های حجاریان را این جا بخوانی! حافظ جان! همه آفاق به قول تو پر از فتنه و شر است. یک زاهد می آید بالای سر تو و شعر هایت را تفسیر می کند و تلویزیون پخشش می کند. برنج گران شده. پول تلفن وحشتناک بالاست و خیلی از ما حرف که می زنیم همدیگر را نمی فهیم. تو هم همین طور بودی با شاخ نباتت؟ تو هم همین طور بودی با شیرازت؟ آی حافظ جان! دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت بدجور. کاری کن!
سو سو می زند شهر
از این بالا
در تاریکی
سوسو می زند از این بالا روشن
از این بالا شهر
کوه
در چشم هام
به چرای چراغ ها می رود
من
به چرای واژه های سفته تر
در کوه
.jpg)
۲. مرده خواهی
کرگدن بانو راست می گوید. وقتی همه ۳ تا مطلبی که روی صفحه اول وبلاگم باشد نقل خبر هایی از جاهای دیگر باشد سعید بی نیاز دیگر سعید بی نیاز نیست. می شد در مورد نادر ابراهیمی آن چه خودم می دانم بنویسم یا در مورد تربیت معلم و تحصنش. حالا لا اقل در مورد نادر ابراهیمی می شود جبران کرد:
سر جلسه تحریریه نشسته بودیم. یک ماهی می شود انگار. بچه ها می خواستند پرونده بروند در مورد نادر ابراهیمی. یکی از آن ها حرف بدی زد. گفت فعلا دو صفحه برویم بعدش بگذاریم همین روزها که مرد پرونده برویم. یکی دیگر تکه انداخت که مرگش را جلو بیندازیم. بدم آمد. نگاه کردم به یکی که از همه آدم تر بود توی جمع. او هم انگار بدش آمده بود. من این حس را کردم. دو صفحه رفتند. حالا نادر ابراهیمی مرده است و می خواهند پرونده بروند. گفته اند یاد داشت بنویس و نمی شود این ها را نوشت...
۳. به یاد زلزله...
رویا جان خانه نیست. مسافر است. کامنت گذاشت برام و مرا برد تا زلزله ای که پاییز ۸۴ در من اتفاق افتاد. فردا آخرین بهای آن زلزله را پس می دهم. می روم و زبانم را پاس می کنم و تمام. کاش اما همه چیز مثل این زبان لعنتی بود. کاش همه بهاهای آن دوماه تاریک رویا جان. کاش هنوز هر از گاهی چیزی بیش تر و تلختر از آن دو ماه نمی فهمیدم. کاش...