تبليغاتX
ناف بر یده از کهکشان بی شیر


آدم های متمدن اتوموبیل می رانند، آدم های متمدن تر پیاده راه می روند، متمدن ترین آدم ها دوچرخه سوار می شوند.*

آن وقت ها این جوری نبود. پسرمدرسه ای ها یونیفرم تنشان نبود که موقع تعطیل شدنشان خیابان و پیاده رو یک دفعه رنگ یکدست پیراهنشان را بگیرد و آدم را هوایی خاطره هایش کند. آن وقت ها لباس هایمان شکل خودمان بود و سرهای یکدست تراشیده مان، ناخن های کوتاه شده مان و حسرت های مشترک توی دلمان یونیفرممان بود. آن وقت ها داشتن "دوچرخه کوهستان" ، از این "فرمان راست" هایی که حالا هر که می گوید دوچرخه، آن می آید توی ذهن همه، تازه آمده بود به شهر ما و حسرت مشترک ما پسرمدرسه ای ها بود.

***

آخرهای دهه 60 بود که اولین بار دوچرخه کوهستان را زیر پای یکی از هم محلی هایم دیدم. آن وقت ها  مهاجرت قاچاق به کویت برای پول در آوردن توی شهرجنوبی ما رایج بود و این دوچرخه هم یکی از سوغاتی های کویت بود. یک دوچرخه 20 اینچ که اگر رکابش را برعکس می چرخاندی، تایر عقبش ترمز می گرفت. هم محلی نازپرده هی خیابان های خاکی محله را با شتاب می راند و  بعد با یک فشار کوچک پا به عقب ترمز می گرفت و گرد و خاک به پا می کرد و این حسرت دل 7 ساله ام را بیشتر می کرد.

***

خانه ما همیشه خدا پر از دوچرخه بود اما نه دوچرخه کوهستان. ما 5 تا برادر قد و نیم قد بودیم که وقتی می رسیدیم به سن مدرسه راهنمایی، حق داشتیم دوچرخه ای مال خودمان داشته باشیم. بعضی وقت ها سه تا دوچرخه روی هم به دیوار دالامان تکیه می دادند.  اولین دوچرخه من از برادر بزرگترم به من رسید. یک دوچرخه "هامبر" 26  اینچ  " تک تنه" آبی رنگ که فقط دوتایش در شهرما وجود داشت و برادر و پدرم  به این که دوچرخه شان فقط یک دو قلوی همزاد گم و گور دارد چقدر می نازیدند. اما دوچرخه من هم  با همه تک بودنش از همان دوچرخه های معمولی بود که یک زین بی قاره چرم سفت داشت که  یک  رو زینی  بی قواره تر ابری رویش سوار می شد نه از آن زین های شیک و خوش قواره دوچرخه های کوهستان که از چرم نرم و قطور و  فشرده بود و هی پشت سر هم له و پاره پوره نمی شد. من دوچرخه کوهستان می خواستم. از آن فرمان راست  هایی که دوچرخه سوار را مجبور می کرد خم شود روی دسته های فرمان و از آن شق و رق نشستن روی زین های ابری دوچرخه های معمولی رها کند.

***

پشت همه خاطره هامان چرخ دوچرخه ای می چرخید. آن وقت ها کوله پشتی رایج نبود و کیف چرمی را هم فقط بچه سوسول ها با خودشان به مدرسه می آوردند. ما کتاب های درسی مان را  یا می گذاشتیم  روی هم و  با کش وصلش می کردیم به فرمان دوچرخه  یا می گذاشتیم توی کلاسور که آن هم کش پیچ می شد به باربند عقب دوچرخه. آن وقت ها دوچرخه ها تک سرنشین نبودند. یک دوست صمیمی، یک همکلاسی یا یک برادر کوچکتر همیشه بود که بنشیند روی تنه دوچرخه ات و تا مقصد همراهت باشد. دوچرخه ها دنیای ما را بزرگ تر کردند. آن ها بودند که سواری می دادند و سرعتمان را برای کشف جاهای جدید حومه شهر و کوچه پس کوچه های نادیده وسط شهر بیشتر می کردند. آن ها بودند که ما را می رساندند به درخت های کنار وحشی که اول پاییز یک دست قرمز می شدند و دهانمان را آب می انداختند. آن ها بودند که ما را می رساندند به تپه های کنار رودخانه شور و هیجان رها شدن در سرازیری منتهی به رودخانه را به ما هدیه می کردند. دوچرخه ها اولین معشوق های بی وفای ما هم بودند. همراه هایی که رفت را با تو می آمدند اما وسط راه پنچر می شدند و برگشت را تو باید تا خانه می کشاندیشان. بعد چند روز به آن ها بی محلی می کردی و حوصله ات که از پیاده روی و تاکسی  سر می رفت می کشاندیشان به حیاط خانه و سر وتهشان می کردی و به کمک چند تا قاشق دسته کج و یک تشت آب و چند قطعه وصله  قرمز و یک چسب آبی دوباره روبراهشان می کردی.

***

ما بزرگ می شدیم و سایز دوچرخه هامان بزرگتر می شد. دوچرخه 16 مال وقتی بود که خیلی بچه های. 20 ها را می شد تا وسط های دبستان هم سوار شد اما 26 و 28 برای نوجوانی بود. دومین دوچرخه ام را پدرم در دبیرستان برایم خرید. این بار دیگر دوچرخه از اول مال من بود و دوست داشتم خودم انتخابش کنم. نصف دوچرخه فروشی رفیق پدرم را، دوچرخه های کوهستان پر کرده بودند. موقع برآورده شدن حسرتم بود انگار. اما پدرم، مثل همه هم سن و سال هایش چیزهای تازه وارد و از جمله  دوچرخه های نوظهور را دوست نداشت و از قبل سفارش یک دوچرخه "اطلس نشان" دسته دوم اما تمیز را به دوستش داده بود. یک دوچرخه 28 دو تنه یشمی که به قد کشیده ام می خورد اما به حسرتی که در دلم بود نه. نگاهش کردم. آرم یک مرد تنومند روی فرمانش حک شده بود که داشت کره زمین را به دوش می کشید. آن وقت ها نفهمیدمش. بعدها فهمیدم الهام گرفته از سیزیف است که آتش را از آسمان خدایان دزدیده و به زمین آدمیان آورده و به این جرم تا آخر عمرش باید سنگی را از کوهی بالا ببرد و دوباره این کار را تکرار کند.

دهه هفتاد داشت به آخر می رسید اما ما مانده بودیم و تکرار حسرت دهه شصتی مان. حسرت داشتن یک دوچرخه کوهستان.

*      نگردید . این جمله مال آدم خاصی نیست.  مال خودم است و  همین جور بی ربط آورده امش اول یادداشت تا جایی ثبت شود و البته کپی رایت هم که کشک است!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 20:16  توسط سعید بی نیاز  | 

 

کلافه بودیم. حوصله نداشتیم صبر کنیم تا دوست سوم هم امتحانش تمام شود و بیاید دم در سالن. من از 4 ساعت نشستن بازوهام درد گرفته بود و دوست دوم داشت از کمردرد می نالید. گفتیم می رویم توی ماشین می نشینیم تا دوست سوم بیاید.

*

کنار ماشین ایستاده بودم به تماشای آدم های خسته ای که از پیاده رو کنار دانشگاه رد می شدند تا جوری خودشان را به خانه برسانند. بیشترشان هم سن و سال های ما سه دوست بودند. متولدین آخر دهه 50 و نیمه اول دهه 60. از آخرین مصاف نسلی شان برگشته بودند: آزمون سراسری دکتری.

*

ما بچه مثبت ترین های نسل سوم بودیم. همه مان درس مان را تا فوق لیسانس ادامه داده بودیم، هیچ کدام مهاجرت نکرده بودیم، هیچ کدام بازاری نشده بودیم و بازار سکه و ارز را به هم نریخته بودیم، خیلی هامان از جمله من و دوست دوم ازدواج هم کرده بودیم و بعضی هامان از جمله دوست سوم  بچه کوچکی هم داشتیم.

خسته بودیم. توی شلوغ ترین سال ها کنکور سراسری داده بودیم و به رقابت سهمگینش گفته بودیم باشد. در سال های اول دانشگاهمان گفته بودند مشارکت سیاسی کنید، گفته بودیم باشد. هر سال یک جوری امتحان ارشد داده بودیم و توی ظرفیت های دو رقمی اش خودمان را جا داده بودیم و گفته بودیم باشد. توی سال های آخر دانشگاه گفته بودند وظیفه اولتان درس خواندن است نه کار سیاسی و گفته بودیم باشد. به زور کار پاره وقتی پیدا کرده بودیم و حقوق اندکی و گفته بودیم باشد. همه کاری کرده بودیم که روزگار بهتری داشته باشیم، که جوانی بهتری داشته باشیم و نشده بود. به همه دری زده بودیم و حالا دیگر خسته بودیم. دیگر رمق نداشتیم که به امتحان مضحک دکتری اعتراض کنیم. می دانستیم دیگر زدن به دری دیگر، چیزی را عوض نمی کند.

*

ما شبیه ترین آدم ها به " موش های سلیگمن" بودیم. موش هایی که شرح آزمایششان را در همان دوره ای که می گفتند باید مشارکت سیاسی کنیم در کتاب های درسی خوانده بودیم: " در مرحله اول آزمایش موش ها را می گذاشتند توی یک جعبه فلزی دو طرفه. به طرف اولش جریان الکتریسیته را وصل می کردند، و طرف دوم یک جعبه بی خطر بود. بین دو جعبه دری بود و روی در اهرمی. اهرمی که در را باز نمی کرد. موش ها هی دستشان را به اهرم می گرفتند و فشار می دادند. در باز نمی شد. چند بار و چند بار و چند بار آزمایش تکرار شد تا جایی که موش ها دیگر خسته شدند و نشستند وسط جعبه و جریان برق را تحمل کردند. در مرحله دوم موش ها را گذاشتند توی یک جعبه دو طرفه دیگر با همان شرایط و تنها با یک فرق. این بار اهرم در را باز می کرد. اما هیچ کدام از موش ها حتی یک بار هم دستی به اهرم نمی بردند. آن ها آموخته بودند که درمانده شده اند. آن ها درماندگان آموخته شده بودند."

*

ما موش های سلیگمن بودیم. نشسته بودیم وسط سالن امتحان و روی صندلی هایی که بی عدالتی و حرفه ای نبودن در آن ها جریان داشت. نشسته بودیم و به یک ساعت تاخیر در امتحان اعتراض نمی کردیم. نشسته بودیم و به سوال های اندک مثلا تخصصی و سوال های بی شمار عمومی در تخصصی ترین امتحان مملکت اعتراض نمی کردیم. نشسته بودیم و به 4 ساعت امتحان مداوم و ور رفتن با سوال های زبان و هوش (!) اعتراض نمی کردیم. نشسته بودیم و با متن های زبانی که درباره ماشین زمان و تلسکوپ هابل و تاثیر دارو بر شخصیت در داستان " دنیای قشنگ نو" بود و قرار بود سطح زبان عمومی همه رشته ها را با هم بسنجد اعتراض نمی کردیم. نشسته بودیم و به سوال های هوش که اسمش را گذاشته بودند " استعداد تحصیلی" و وسط آن ها هم دست از سر "هدفمند شدن یارانه ها" و "میزان برق مصرفی" و "بی کفایتی حقوقی قاضی های آمریکایی" جواب می دادیم و اعتراض نمی کردیم. نشسته بودیم و معادله های سه مجهولی درباره" سه نوع کفش سه تا دختر هم اتاقی و شرط های اسکیزوفرنیکشان برای نحوه گذاشتن آن ها در یک جا کفشی با سه ستون و سه ردیف" را در قالب سوال هوش می دیدیم و نمی فهمیدیم و می خندیدیم و اعتراض نمی کردیم. ما موش های سلیگمن بودیم. آموخته بودیم که درمانده ایم و فشار دادن اهرم دری را باز نمی کند.

 

* این یادداشت با کمی جرح و تعدیل در شماره 355 همشهری جوان منتشر شده است


 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 17:50  توسط سعید بی نیاز  |