شب اول
باد بیوه
کشاله ی رانم را بو می کشد و
بر بستر خالی ماسه ها
شروه می خواند
باران یکریز
شب دوم
از انگشتانه ی خالی زخم هایم
سر ریز می شود
و از جوش های زیر صورتم
گیاهی غریب جوانه می زند
سوم شب
ابروهایم
چراگاه مور چه گان غمگین ند
و ماه آرام
به سایه روشن گونه هایم گوش می دهد
تو می رسی
در شب آخرین
انگشت کوچک پایت
در رکاب بی قر ار ست
خاک خوابیده بر می خیزد
سمند سوخته در من شیهه می کشد و
در باد بیوه می دود

عکس از راحیل جوادی زاده - کارگاه
سه تا از کار هاش را بخوانید. به منبع کارها کنر صفحه لینک میدهم بعدا( وبلاگهای عبدالرضا کوهمال و مهدی بخشی):
خبر به دور ترین نقطه ی جهان برسد
نخواست او به من خسته _بی گمان_ برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه میکنی اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...
رها کنی برود از دلت جدا بشود
به آنکه دوست ترش داشته ، به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دور ترین نقطه ی جهان برسد
گلا یه ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که... نه ! نفرین نمیکنم ... نکند
به او که عاشق او بوده ام زیان برسد
خدا کندفقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
تو نيستي و اين در و ديوار هيچ وقت...
غير از تو من به هيچ كس انگار هيچ وقت...
اين جا دلم براي تو هي شور مي زند
از خود مواظبت كن و نگذار هيچ وقت...
اخبار گفت شهر شما امن و راحت است
من باورم نمي شود، اخبار هيچ وقت...
حيف اند روزهای جواني... نمی شوند ،
اين روزها، دو مرتبه تکرار ، هيچ وقت...
بگذار من شکسته شوم ، تو صبور باش
جوری بمان هميشه که انگار هيچ وقت...
خدايش بيامرزد...
کاست جدید سیاوش قمیشی را شنیدید؟
تصور کن! اگه حتی تصور کردنش سخته!...
این جا را جوری میخواند که حروف مشدد "ص" و " و" تن آدم را می لرزاند.
و مصرع زیبا و تاثیر گذار: نهنگا خودکشی کردن ...
تصور کن! اگه حتی تصور کردنش جرمه....
و اینکه اگر شعر پست مدرن سپید را دوست دارید کتاب زیبای "سمفونی های آنیما" از م. آنیما - نام واقعی: مجتبی احتیاط - را از دست ندهید. نشر ثالث این کتاب را - که جایزه ی شعر کارنامه را هم در کار نامه دارد - می فروشد.۸۰۰ تومان قیمت یک هایدای ارزان!
اين قطعه از مجموعه ی پا برهنه تا صبح گراناز موسوی انتخاب شده است. کارهاش را در کارنامه می توانيد بخوانيد!:
گراناز موسوی
متولد 1352 - تهران
دفترهاي شعر :
خط خطي روي شب (1375)
پابرهنه تا صبح (1379)
آوازهاي زن بي اجازه (1381) . نشر سالی


«گمان ميكني آيا
اگر چنين در آغوشت بگيرم
و در آفتابيترين روز پنهان شويم
عصرِ جمعه پيدايمان كند؟
گمان ميكني آيا
اگر اينگونه سر به شانهات بگذارم
و در شعري كوتاه
جهان را باژگونه بسرايم
جبريل ميتوانَد بَم و خَشدار نجوا كند:
تقدير چنين نيست»
و شعر زيبای بعد از نرگس رجايی ست.شعری که در يک ترجمه اش در يک جشنواره ی جهانی شعر کوتاه مقام آورده است. نشر نيستان يکی از گزيده های ادبيات معاصر را به او اختصاص داده و صفحه دير ...با عطر خاک روزنامه جام جم قبلا مال او بود. الان را نمی دانم! او الان وبلاگی به همين نام دارد.
نوح براي کشتي خود آب مي خواست
جاشوان گفتند:
بر مي گردي شبي و در ترانه اي قديمي لانه مي کني
نگفتمت در ساحل بمان
با آن دو فانوس روشن درچشمانت
نگفتمت به دريا نگاه کن تا کشتي بانان راهشان را بيابند
.....
حالا
پيرزني خميده بر تنور چشمهايت خيره مانده است
بگو!
چه کسي از توفان تو ايمن شد؟
قبل از این که شعر را بزنم باید خودمو به بلاگفایی ها معرفی کنم! من سعید بی نیاز دانشجوی کارشناسی ارشد روان شناسی بالینی توی یکی از دانشگاه های پایتختم. از سال ۷۹ خیلی جدی وارد هنر بی رحم شعر شدم. شرکت توی چند تا جشنواره و یه مقام اول توی جشنواره ی سراسری شعر دانشجویی تفرش. اردی بهشتگان. که بهار ۸۳ برگزار شد سابقه های شعری منند. مرتب به انجمن بچه های غروب سه شنبه که انجمن هم ولایتی های جهرمیمه می رفتم و نامرتب به انجمن شنبه ها که مال بر و بچ کرجه. توی این وبلاگ فقط شعر می خونین بیشتر از خودم.وبلاگ قبلی من آرشیو اینجا! قبول! حالا شعرو بخونین و نظر بدین:
تقديم به رفيق راه و بی را ه روز های دانشگاه سعيده الله دادی
" دیشب خوابتو دیدم سعیده!
داشتی از پله ها
پرت
می شدی و
می خندیدی
داشتند از پله ها پرتت می کردند و
داشتی می خندیدی
گفته بودی
باران یکریز انگشتهامان بر در
آخر دره ی آغوشی می گشاید
بر می گشتی و
در عکسهات
پاییز از دامن بلندت لیز می خورد و
در خاکستری پیراهنم می سوخت
من هم بودم و هم نبودم
سکه ات
توی آبی حوض باغ فین
چرخ چرخ می خورد
شیر خط می خورد
شیر می خورد
بزرگ می شد
امیر کبیر می شد
دکمه ی سر دست امیر کبیر می شد
خط می خورد
خون از لبه های خط بیرون می زد
خط می افتاد روی خط
سکه ات را می خوردند
تو خواب بودی و
سکه ات از رواج افتاده بود
می دویدی روی خط ها و
تمام پنجره ها را یاهو می کشیدی و
هیچ کس روشن نبود
گفته بودی آغوشی می گشاید آخر
باران نم نم انگشتهامان بر در
در پیاده رو می دویدی و
شعله ی موهات از پشت روسری ت
بیرون می زدو
روی پشت سری ت را سرخ می کرد
سرخ می کرد
حتی بید های مجنون توی پارک را
آن قدر که در زلف هاشان
منزوی دوباره قسمت ابن السلام می شد
آن قدر که
زیر سرخی برگهاشان
نام های یکسان دروغ مان را
عق می زدیم و
من مست و تو دیوانه می خواندیم
تو بودی من هم بودم و
در بازار قماش فروشان مولوی
هر چیزی به تنت اندازه بود
گفته بودی باران خسته ی انگشتهامان بر در
دره ی آغوشی می گشاید آخر
در های پشتی جهان را
بستند
ما از پله ها پرت شدیم و
خندیدیم
