خیلی سریع باید بنویسم:
وقتی دیشب برای اولین بار همشهری کین را دیدم شک نکردم و رویای هفت گنبد را در صفر و یک ها اجرا کردم و اینک:
اول چند پیشنهاد: "هفتاد سنگ قبر" یدالله رویایی تجدید چاپ شده: انتشارات داستان سرا/شیراز/بهار 83 من از انتشارات باغ نو خریدمش. حتما یک بار یک پست کامل را ویژه ی معرفی این کتاب می کنم. بخوانید و فکر کنید و مرگ را در کلمات رویایی لمس کنید:برگی/ از شاخه لخت بر هزاران افتاد و/ نام خودش را گم کرد. ضمنا به رویایی این بغل لینک داده ام.
نشر آگه همین چند هفته پیش جلد سوم " خواستگاه آگاهی در فرو پاشی ذهن دو جایگاهی" را منتشر کرد. این کتاب را جولیان جینز بر اساس یافته های روان شناختی- تاریخی - اسطوره شناختی - زبان شناختی و از همه مهمتر عصب شناختی موجود در مورد آگاهی نوشته است و در نظریه ای که پاییز امسال مرا به آتش کشید ثابت می کند جایگاه آگاهی امروزه در زبان و در سمت چب مغز است اما در روزگار خدایان و پیامبران این خوداگاهی وجود نداشته است و توهم های شنوایی - به صورت صدای خدایان - استرس های ما را هدایت می کرده اند. جلد اول این کتاب پایه های نظریه،جلد دوم شواهد تاریخی نظریه و جلد سوم به بازمانده های ذهن دو جایگاهی در جهان مدرن می پردازد. این کتاب را اساتیدی چون دکتر نجل رحیم، خانم دکتر دولت آبادی،دکتر پارسا،دکتر احمد محیط و دیگران به زیبایی ترجمه کرده اند.
کتاب دیگر ی که تازگی ها خوانده ام:"نادیا" ضد داستانی زیبا از اندره برتون که شما را می کشاند توی خیابان های پارس و یک رابطه ی واقعی با یک زن واقعی را با ذهن دیوانه ی برتون به تصویر می کشد. فیلم "ماه تلخ "را که پریشب می دیدم مدام این داستان توی ذهنم وول می خورد. این کتاب را افق با ترجمه ی کاوه میر عباسی چاپ کرده است:
تهرانی های عزیز! یک روز پنج شنبه چند ساعت وقت بگذارید و نرسیده به تجریش در خیابان ولی عصر موزه ی سینما را ببینید. 7 سالن،7 راهنما و هفت هم آغوشی در هفت گنبد سینمای ایران. فقط جای شهبانوی شعر ایران فروغ خیلی خالی ست:فقط یک عکس از فیلم "این خانه سیاه ست" سهم فروغ از سینمای ایران:

و اینکه " همشهری جوان" صفحات خوبی دارد برای کسانی که می خواهن فعالانه در برنامه های فرهنگی فرهنگسراها و نگارخانه ها و موزه های تهران شرکت کنند:

و بالاخره شعر هایی از سعیده الله دادی که به نظر من شاعر استاما شعر هاش را جایی نمی خواند!:
از رستنی های کنار خیابان
تا
سر به آسمان سائیده های نیاوران
اشتراک که می گیرم...
کوچک شده است
نوک مداد سبزم
خط نمی دهد
*
عصر پنج شنبه
اتوبان
دارد می پلاسد
سبزهای توی مشتم
صدایی می پیچد توی گوشم
سوت
له می شود
سبزهای توی مشتم
زیر پای
مردی که شلوار سبز دارد
صدایی می پیچد توی گوشم
سبزی چشم هام
آبی شده است
سر می خورد
از چهار خط سرخ
یکی در میان
می افتد
روی دفترم
روی
بی ربط ترین سبز های دنیا.
۸۴/۲/۱۸
*دالبی تقدیم به دختر های کبریت فروش
کیش و مات
مبهوت
می افتد از چاله ای به چاهی
صدایی خفه و در هم
از در هم شکستن استخوان هایی
حال خاکی رنگ است
تیتراژ که می گذرد
چراغ ها روشن می شود
چراغ قوه ی بلیط فروش اما
باله ی پاره ی بلیط را
نور ردازی می کند.
در همهمه ی پله ها
آنها که متخصص می نمایند
کیفیت صدا را
با صدای بلند
نحسین می کنند...
۸۳/۱۲/۱۵
*....
تو را
در آغوش می کشم
وقتی که نیستی
در تحدید مرزهای قابی سپید
از من عبور می کند
غوغای صدا
پرنده ی رنگی
حالا میان خودم
تا
وقتی که نیستی
در حد فاصل
خطوط بی اتصال خط کشی خیابان
نقاش شعر هاست
که
سیگار می کشد...
۸۴/۲/۱۱
اول:شکل دیداری شعر را عوض کرده ام اگر سعیده اعتراض داشت به چشم!
دوم : من که می گویم شعر دالبی سعیده محشر ست. تو چه می گویی؟

نه نمی شود این غزل را نزد! ۹ ماه توی ذهنم وول خورد ...کرج...قزوین...ارومیه...همدان....تهران...جهرم ...همه جا با من بود. توی رحم ذهنم جنینی بود بازیگوش اما غمگین.حالا هم نا تمام به دنیا آمده... نسبت به آنچه در وبلاگ پریسارا آمده اصلاح شده اما هنوز ناتمام ست - با تشکر از خانم آزاده شا پسند زاده هم به خاطر شعری با همین وزن و ردیف و قافیه که اگر نبود هیچ گاه نطفه ی این شعر شکل نمی گرفت و هم به خاطر تشخیص درست اشکال وزنی در یکی از مصرع ها -:
سر می برند خاطره ها را دم غروب
سر می برند خاطره ها را دم غروب
تکرار می کنند همين بيت سرخ را
لب های گر گرفته ی سارا دم غروب
چندان يکی شده است افق با صداش که
آميخته ست باز دمش با دم غروب
چيزی نمانده است ...پدر ...مرگ ...آبرو
حوای رودهای جهان٬آدم غروب ــ
با هم يکی شوند يکی .....................
......................................................
نه !نه!نه خان !نه رود!نه چوپان !نه آبرو!
نه سيل های گم شده در چشم هاش را
سارا بدش می آيد از اين قصه ی دروغ
اين قصه که بريده از اول صداش را
در او سمند سوخته ای شيهه می کشد
در او سهند سوخته ای رد پاش را ــ
هی می کشد از اول رود ارس به من
من٬ او ٬من او٬ قدم به قدم پا به پاش را....
آتا !بو آخ شام اُلَرَم .هان بو آخشام.....*


عکس ها از وبلاگ زیبای آزاد کوه
* بابا! امشب می میرم! هان! امشب... ( ضمنا اشاره به ترانه ی مشهور استانبولی با همین مضمون از کیکیلی خواننده ی ترک)
"..."
خواب؟
نه
حالا بیدار ترم از همیشه
افتاده ام اما
پرت شده ام
در گودی گل آلود گیچی ها و گمانه های گه گاهم
با چتر هم که می آیی
من خیس شده ام
کسی آب پاکی خواست بریزد روی دستم
غرق شدم...
"باران انگشت ها بر در"
ضرب گرفته
من سوگوارم اما
موی پریشانم
بی روسری {آبی رنگی باشد لطفا!}
با باد رفته است
من به دنبالش ندویده ام
خسته ام،از پای افتاده می افتم
آبی کاشی های حوض
توی چشم های قهوه ایم
می خندم:
" زیبا شده ام، نه؟ "
فریاد هم که بزنم کسی نمی شنود.
تو پشت تریبون
شعر می خوانی
" بندر غزلی ست با ردیف دریا
بندر غزلی که می شود چشم تو را..."
*
اما من
آنقدر کوچکم
که در حوض بی سکه و بی ماهی
غرق شده ام...
۸۴/۵/۱۷
سعیده ا... دادی

******************************************************
چند پشنهاد با اجازه ی سعیده که این پست مال اونه:
۱) همشهری را روزهای ۵ شنبه بخوانید! دو هفته ی اخیر شعر های محشری از حمید رضا شکار سری با عنوان عصر پایان معجزات و رباعی های زیبا از ایرج زبر دست و نقد زیبا تری از زهیر توکلی بر آن رباعی ها چاپ کرده است. چند تا کار کوتاه زیبا از حمید رضا شکار سری را بخوانید،به ارجاعات زیبا و ساختار شکنانه ای که به روایات مذهبی سامی دارد تو جه کنید و حتما برای خواندن دیگر شعر ها و مصاحبه اش به منبع اصلی مراجعه فرمایید:
- شنوندگان عزیز!
هوا تا غروب قرن ها بعد آفتابی خواهد بود...
کشتی خلوت می شود
آخری لاک پشت پیری ست که غر و لند می کند:
-"خیلی وقت است سازمان هواشناسی اشتباه نکرده"
و با زنش می زند بیرون...
رادیو در خالی کشتی
موزیک تندی شلیک می کند...
(۸۴/۳/۳۰)
این فرشته ی گریان مقصر نیست
ترافیک کور غروب
گوسفند را به تاخیر انداخته
و کارد
سنگ را
بریده است
آن گونه که گلوی نازک تو را
۸۴/۴/۳
پیراهن معطر را
در اعماق پستو
پنهان می کند
و بغض را
در اعماق گلو
راه می افتد
از بهترین چشم پزشک شهر برایش وقت گرفته اند....
۸۴/۴/۳
باید تعبیر می شد
اما هفت سال سوم هم نمی بارد
هفت سال های بعد هم
دیگر آسمان نوازش هیچ ابری را به یاد نمی آورد
و هیچ دلوی به صید گنج نمی رود
هیچ خوابی در ته چاه تعبیر نمی شود
و گرگ های گرسنه به بهشت می روند...
۸۴/۳/۳۰
می دمد
نمی شود
می دمد
نمی شود
یک شیشه قرص خواب آور که کم نیست...!
صلیبی بر گور می کوبد
و در کلاس کنکور تضمینی ثبت نام می کند
او حتما باید پزشکی بخواند...
۸۴/۳/۲۸
کوه و آسمان شهادت می دهند
سه هزار سالی باید گذشته باشد
لباس هایم اما عجیب نیست
سکه هایم سیرم می کنند
و به چشم سربازانی آشنا می آیم
که نام دقیانوس بر قنداق مسلسل هاشان...
غار در خواب ادامه یافته است
من هم دوباره
احتمالا خواب ندیده ام که بیدار شده ام؟
۸۴/۳/۲۴
عبدالباسط دچار افسردگی شد
آن قدر که تنها بر رف نشست
عبدالباسط آسم گرفت
آن قدر که خاک خورد
عبدالباسط سکته کرده
دارد می میرد
و ما شماره ی اورژانس را به یاد نمی آوریم...
۸۴/۴/۹
(قسمت هایی از عصر پایان معجزات اثر حمید رضا شکار سری
چاپ شده در همشهری۲۱ مهر ۸۴ صفحه ی ۱۴)