تبليغاتX
ناف بر یده از کهکشان بی شیر

یلدا که می شود غزلم ضجه می زند

بر دفتری سیاه قلم ضجه می زند

یک دختر غریب غزلپوش می رسد

تا صبح صبح در بغلم ضجه می زند

یک دختر غریب... نه ! او آشناست که

در من ...همیشه...از ازلم  ضجه می زند

شاید خدای من شود.....ای وای کفر شد

دارد مفاعلن فعلم ضجه می زند

در کوچه های شعر عزی لات می شود

حس حسادت هبلم ضجه می زند

 

چیزی نشد !نترس! فقط چشم سرد تو

یلدا که می شود غزلم ضجه می زند

 یلدا خیلی شب غریبی ست برام. یلدا که همیشه بوی عجیب همچراغی را در من زنده می کند اما امسال...

خیلی دارم پایین می روم.آن قدر که ویرجینیا وولف  ساعت ها در من وول می خورد. سنگی به خودش می بنند و در رود خانه ی تنم پایین می رود. من پایین می روم. هم کلاسیم که کنفرانس می دهد سرفه اش می گیرد از لوله آزمایشگاه لیوانی را پر از آب می کند و می نوشد. بچه ها به ادامه ی کنفرانس گوش می دهند و من به لیوان خالی نگاه می کنم. به لیوان خالی نگاه می کنم و به خالی نگاه می کنم. به     نگاه می کنم. به خودم که خالی شده ام. صبح دیگر برام مهم نیست که وقتی از اتوبوس پیاده می شوم به راننده بگویم مرسی! به هم کلاسی م می خندم که به خاطر کلاس مزخرف روان شناسی شخصیت توی ایستگاه مترو مخی دود و با کیف سنگینش روبرو یی ها را زخمی می کند. عطر نمی زنم . خیلی وقت است که عطر نمی زنم. زیر چشم هام چروک سال ها مانده است و تنم زار میزند که بیمارم. صبح وقتی که از خواب بیدار شدم دهانم تلخی ۴۰ روز پیش را داشت. دیشب دوباره سیگار کشیده بودم.آقای دکتر حالا با خیال راحت پروزاک تجویز کن!

موزه هنر های معاصر جنبش هنر مدرن ایران را با نقاشی های سهراب و ممیز و آغداشلو و دیگران و دیگران ترسیم کرده است. ببینید ضرر نمی کنید. نگار خانه صبا هم نقاشی های همین آدم ها بعلاوه ی چند مینیاتور از فرشچیان را با نام طبیعت در هنر شرق نمایش داده است. این یکی رایگان است! سنگر و قمقمه های خالی هم همدم این روزهام بوده است. مجموعه داستان دهه ی چهل بهرام صادقی. بدون سانسور توی کتابخانه ی دانشگاه شاهد! احتمالا به خاطر اسمش فکر کردند داستان جنگ است! داستان مشهور ملکوت هم توی همین مجموعه است. پنج شنبه هم توی خانه هنر مندان دومین و آخرین روز کنگره دهم شعر جوان برگزار شد. باباچاهی قیصر امین پور  گروس عبدالملکی  محمد علی مودب یک پسر سمنانی که نامش را یادم نیست اما کار سپیدش به نام عکس محشر بود و حمید رضا حمیده جزء خاطره ساز ها بودند و بودند کسانی مثل ضیا قاسمی و آرش شفاعی که هنوز در بند زلف یار... و این که توی فیلم ده  کیارستمی یک زن هست که موهاش را تراشده... رو سری ش را بر می دارد و هم گریه می کند و هم می خندد... 

بگذریم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 10:40  توسط سعید بی نیاز  | 

ایستاده بودی روبرویم. اصرار می کردی همین الان شعر بگو. چاد نبود سرت که بگیری روی دستهام و توی جذبه اش شعر بگویم. می دانستی مانتو کوتاهت نمی تواند.... دو روز بعد در غیاب دستهات دارد شعر می آید:

همیشه

دستهای خوب

باید

توی دست دیگری باشد

"بازی همینه دیگه

برد و باخت داره

باخت و باخت داره"

هی دست ها توی دست ها می چرخند

برگ ها روی برگ ها

حکم ها روی خشت ها

خشت ها روی خشت ها می چرخند

سر باز ها روی بی بی ها

بی بی ها روی سر باز ها

دست های من

اما

هر بار فرو می ریزند

هر بار

دست های خوب تو

توی دست های  یکی دیگر است

بی بی برگ های گیشنیز!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 10:59  توسط سعید بی نیاز  | 

ای غروب جاده ی جمعه غیاب تن تو

ای غروب جاده ی جمعه........

دیروز غروب داشت ترانه می آمد توی مغزم وول بخورد. قبلش به زور می خواستی شعر بگویم بی ربط بود:

کتاب گشوده ای

آغوش گشاده ای

تا

تمام شعر تنت را

هجا به هجا

.....

نه خوب نبود. قبل ترش سمینار داشتم توی تربیت معلم. زار: موسیقی درمانی بومی جنوب ایران. ارائه: سعید بی نیاز.

قبل ترش تو سور پرسز کرده بودی و چند ساعت قبل از سمینار سی دی نقش خیال را با پست پیشتاز فرستاده بودی.

قبل ترش تو در ناباوری من ایستاده بودی کنار بوفه و وقتی پرسیدم منتظری گفتی : آره گفتم کی؟ گفتی : تو

قبل ترش تو گلایه داشتی از میل هام. از کتبی و شفاهی ... و گفته بودی اصلا حرف نزنیم!

قبل ترش تو نشسته بودی پشت کامپیو ترت توی دل کویر و خوانده بودی:

وسط جمشیدیه مجسمه ای هست که دست هاش را لوله کرده جلو دهانش و دارد کسی را صدا می زند: پشت کمر مجسمه با فارسی نوشته اند:

تو نیستی !

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 23:51  توسط سعید بی نیاز  | 

مرگ

مرگ

مرگ

مرگ می بارد در پاییز

                          برگ

                               برگ

به قول رویایی:

از شاخه لخت

برگی بر هزاران افتاد و

نام خود را گم کرد.

 

آتشی هم مرد.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 15:58  توسط سعید بی نیاز  |