می خواستم توتم و تابو فروید را بخوانم. می خواست مرا تا خیلی قبل تر توی تاریخ عقب ببرد. اتاق به طرز دلهره آوری ساکت بود. گفتم یک نخ ببندم به پایم تا توی تاریخ توتم و تابو گم نشوم. یک نخ که مال امروز باشد.هد فون را گذاشتم توی گوشم و رادیو را روشن کردم!
در هنگام همین کارها به فکرم رسید که چه مطلب توپی میشود برای وبلاگ.انگار وبلاگ داشت زندگی مرا می نوشت نه من زندگیم را در وبلاگ! فکر کردم.

گاهی این گونه می اندیشم:
از چشم اندازهایی خوشم می آید که باز باشند:دشت مانند و یک رودخانه توی نور کم غروب وسطش جاری باشد و آن آخر تکرار تپه های کم رنگ.چیزی توی مایه های تابلو راه الهی رنه مگریت که هر چه دنبالش گشتم توی اینترنت پیداش نکردم و بعد فکر کردم شاید به این خاطر که این تابلو توی ایران است و به فکرشان نرسیده تصویرش را بگذارند روی وب. اسم عنوان را از تابلو مشهوری از او گرفته ام که نام یکی از کتاب های میشل فوکو هم هست....

نقاشی از رنه مگریت
گاهی این گونه..:
روی فایل کلیک می کنم.اپن فایل می کنم. بر می گردم. توی درایو دی داریوش را انتخاب می کنم .آل فایل را انتخاب می کنم .همه ی ترانه هاش را می گیرم و روی اپن کلیک می کنم:
ای پرنده ی مهاجر!
ای پر از شهوت رفتن!....

عکس از ياسن آتانا سياديس از سایت خانه ی هنرمندان ایران
۱) برای این که توی مغز آدم یه ذره هم سروتونین باقی نمونه/برای این که با خیال راحت از این که بهترین بهانه رو داری که بری بذاری بمیری یه تصویر بسه: یه پسر کوچیک بود. یه پسر کوچیک شاید ۴ ساله. ازین کلاهایی که جلو گردن رو هم می پوشونه سرش بود. دستش توی دستای خواهر بزرگترش بود. خواهرش ۱۱ ساله بود شاید.خوب پوشیده بودند. نه گدا بودند نه گریه می کردند نه تصادف کرده بودند نه... آدم به خاطر هیچ کدام از این ها دلش نمی خواهد بمیرد. فقط دوتاشان ایستاده بودند توی پاگرد اول پل هوایی خیابان ظفر. پاهای دختر می لرزیدن... نگاه پسر خیلی غمگین بود. ساکت وبهت زده داش اتوبان مدرس رو نگاه می کرد. وقتی یک بچه ۴ ساله غمگین باشه آدم دلش می خواد سر بذاره رو زمین و بمیره. نمی دونم چرا یاد سلینجر افتادم.
۲) به ر.ر که می خواست سیگار بکشد روی کاغذ
الف)زن:یاد گرفته ام که خوابیده سیگار بکشم. این طور انگار تو افتاده ای رویم و من کم کم دارم از لدت جیغ می کشم.این طور سیگار هم خنک تر می شود هم تلخ تر هم حتی کمی شور مزه. سیگار را که از دهانم می کشم بیرون انگار آب تو پاشیده شده باشد روی هوای بالای صورتم. توی یک سکانس اسلوموشن سوررئال.
نگاه زن خیس بود.
ب)مرد:یاد گرفته ام که خوابیده سیگار بکشم. این طور راحت تر خیالم بال و پر می گیرد. دودها که توی هم می پیچند انگار یک مینیاتور توی هوا زنده می شود.یک مینیاتور سه بعدی قابل لمس . یک مینیاتور با رنگ قلم سفید و زمینه خاکستری سقف.انگار زلف زال معشوق همین طور پیچ بخورد و پیچ بخورد و تکرار شود.
یعنی تا حالا کسی مینیاتوری کشیده است که فقط موی زن تویش در هم پیچیده باشد؟ موی سپید زن؟ باید دست به کار شوم و بکشمش:مینیاتوری به نام زلف از استاد...
همیشه مرد وقتی سیگار می کشید چشم هایش می درخشید.
۳)حالم خوب است. دارم زندگی می کنم. دیروز بعد از مدت ها با یک غریبه خوش و بش کردم. یک کتابدار که می خواست فرم عضویتم را پر کند و معرف می خواست.شوخی کردیم. هم در مورد سنم. هم در مورد عکسم که مال سال ها پیش بود. هم در مورد نشنیدن انتخابی عدد های ۲ و ۳ اش. دیروز استاد می خواست فرافکنی شخصیت ها و خاطراتمان درموسیقی ای که گوش می دهیم را نشان دهد.زنگ زدم هم کلاسیم از اتاق یک نوار شجریان را بیاورد. "زمستان است" را آورد. حتا استادمان یاد اولین عشقش افتاد و یاد روزهایی که شجریان در مشهد هم دانشکده ایش بوده و شاگردش... و من دلم می خواست گریه کنم.
حالم خوب است.دارم زندگی می کنم .مطمئن باش!
۴)کلاسم شروع شده است.بخش اولش را که توی سایت این ها را می نوشتم و چک میل می کردم. باید بروم: کتاب های شایگان را دارم می خوانم. داریوش شایگان. کتاب زیر آسمان های جهان اش محشر است. رامین جهانبگلو با او مصاحبه کرده و از هر دری پرسیده است. این آدم از همان اول زیر هزار آسمان متفاوت زندگی کرده است.
فیلم گاو را ندیده بودم! دیدمش.محشر بود. واقعا سینمای هنری ایران با این فیلم آغاز می شود. مجبورم کرد کتاب هم پالکی روان پزشکمان را از اول تا آخر بخوانم و با تمام شخصیت های روستا زندگی کنم:عزاداران بیل اثر غلامحسین ساعدی

عکس از سایت خانه هنرمندان ایران مربوط به نمایش آواژیکا از پانته آ بهرام
با لهجه ی پاکستانی اش گفت:" تکون نخورید. خراب می شه عکستون!". یه خط کشیده بود رو زمین که پاهون بزاریم روش.سرپوش جلو دوربینو برداشت و زیر لب تا ۳۰ شمرد. ۴ دقیقه بعد یه دختر و پسر روی یه کاغذ عکاسی با جوهر سیاه و سفید نقاشی شده بودن و افتاده بودن تو آب که ظاهر بشن. یه درخت خشک از پشت شو نه های چپ پسر بیرون زده بود و یه صخره ی یخ زده ی بزرگ به پشت دختر تکیه داده بود. نگاشون کردیم.بعد به هم نگا کردیم و خندیدیم...
عکسا رو کیف مشکی م داشتن خشک می شدن و حالت می گرفتن. یه چیزی گفته بودم که بارون داشت از چشمات می چکید رو روسریت. چشم از بالای کوه بر نمی داشتی . از نیم مردگی توی زلزله م ملول بودی و می گفتی:"فکر کردم از اوانایی که آدمو عاشق خودشون می کنن و ولش می کنن میرن!". ته دلم می لرزید. انگار یه نفر بعد سال ها بهم گفته بود:" بجنب!خیلی کارا هست که باید انجامش بدیم"....و دارم زندگی می کنم.
***************
گفتی بدون هیچ توضیحی بزنم تو وبلاگم. چشم!فقط این شعر مال من نیست خطاب به من است:
گفتی باید چادر می داشتم تا شاعر می شدی
و من چادر نداشتم
اگر روزنامه ای گوشه ی مانتویی
حائل می شد بین دستم و دستت
چه فرقی می کند
روزنامه یا چادر
هر دو دروغ می گویند
گفتی راست بگو
شعر بگو
و من شاعر نبودم
گفتی باید چادر می داشتم تا شاعر می شدی
و من چادر نداشتم و شاعر شدم.

**********************************
...و اینکه نمی دانم چه رابطه ای هست بین تحریک عاطفی و گفتن شعر.جدیدا شعر هایی که می آیند به فضای عاطفی که در آن زندگی می کنم ربطی ندارند اما فقط وقتی می آیند که فضا غالبا عاطفی باشد. جدید ترین کارم که بازگشتی ست به اروتیسم گذشته و فضای شهری. شاید ادامه خطابه طولانی شهردار.شاید هم...؟ بخوانید و نظر بدهید:
۱)صندلی های شاد پیشین:
-"در عقب را به زن!"تقدیم می کند.
- در جلو را
برای تمام مرد های بی بلیط
باز نگه می دارد
شاخ نبات
روی صندلی آخر شعر
به تخت آینه چشمک می زند.
- دکمه های روز را فشار می دهد
در های شب باز می شوند
- در های روز را فشار می دهد
دکمه های شب باز می شوند
- به خوشبختی خط های زرد ویژه
می خندد
و دم سپیده
خط
واحد را
از تمام بزرگ راه های شهر عبور می دهد.
۲)صندل های پسین غمگین
- "در عقب را بزنین!"
ظنین تو ام من!
جنین توام در من!
سیگار
از لب تو
سقط می شود
از تن من
جنین
صندلی های صفحه را
بی وزن می کند
و
خط
واحد
در ایستگاه گرم
مچاله
می
ش
ود.

شبیه یه زلزله بود.یه زلزله که دو ماه تموم طول کشید. بعضی چیزامو برای همیشه خراب کرد. بعضی چیزا خراب نشدنی بودند. شعر، کتاب، نمایشگاه گردی، مجله خوندن.... و وبلاگ نوشتن. شبیه یه زلزله بود که آدمو کمک می کرد بفهمه کیا میان کمکش.خیلیا رفیق بودن! رضا قربان،انسیه،سعیده،آزاده،رویا،دختر عمو الهام،سهیل،فاطمه،ساحره و حتا همون هم کلاسی که توی نوشته های قبل به لیوان خالی ش نگا می کردم . دم همه ی همه شون گرم . خیلی از ته دل خواستن که از زیر اون آوار بیام بیرون. خیلیام روزای آخر یه نیم نگاهی به تل آوار انداختن و یه جیغ کوچولو هم کشیدن که .....بعضیام انگار نه انگارکه رفیق گرمابه و گلستانشون... یه زلزله بود افسردگی م که خیلی چیزامو برا همیشه خراب کرد.میل به ادامه تحصیلمو، امید به آینده ی نزدیک مستقلمو ، ایمان به بعضی آدما رو...خراب خراب خراب کرد. ولی درکه ی تنهای عصر سرد چارشنبه و یه حس غریب زیر پوستی که صدا و میل های یه نفر زنده ش می کرد توی دو روز بهشت- جهنمی نجاتم داد. یه زلزله که دو ماه تموم طول کشید ولی تموم شد. حالا گاهی پس لرزه هاش مث گریه ی بعد از ظهر جمعه، مث دلتنگی امروز صبح اتوبان مدرس میاد و می لرزونه و...میره....
************************************************************
به قول سر دوزامی یه داستان خیلی داستان خوندم توی اینترنت گفتم بهتون معرفی ش کنم: زیاده قربانت صادق خان! از مرضیه ستوده. بازی زبانی وحشتناک زیبایی که این داستان با کلمه ی سایه کرده است، ادای دین داستانی به بوف کور هدایت، زبان یکسان داستان و چیزهای دیگری که شما کشفش می کنید این داستان را خواندنی کرده است.
و این که لاک پشت ها هم پرواز می کنند!
این هم قسمتی از یه چیدمان زیبا به نام هفت چنار از کیارستمی نازنین:

خواهرت زنگ زد که حالت خوب نیست. بهش گفتم بیاد بیرون با هم بهت زنگ بزنیم. اومد. از پارک وی تا نمایشگاه دنبال یه تلفن کارتی که مثل ولی عصر شلوغ نباشه گشتیم و نبود. زنگ زدیم بهت. از میدون دانشگاه توی ولنجک. چند ساعت بعدش تو زنگ زدی خوابگاه.حرف زدم. حرف زدی. گفتی "حس می کنم داری میمیری!" و مثل همیشه خطاب نکردی "سعید!"
فرداش خواب بودم. خوابتو دیدم. مث همون شعر! خواب دیدم دارم صداتو تلفنی میشنوم. با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم. تو بودی!
یه کار رویایی وار برات نوشته ام. دوباره. اسمش سنگ قبر سعیده اس. مث هفتاد سنگ قبر رویایی:
از پله ها
پرت
اگر بودم
آن جا
این جا
خوابیده
بر پله های پرت جهانم

و دیشب دوباره ساعت ها را دیدم. و ساعت ها بیدار ماندم. تا ۵ صبح خوابم نبرد. روزنامه خوندم. عقاید یک دلقک هاینریش بل را خواندم. و چند روز پیشترش بت های ذهنی و خاطره ازلی شایگان را. نه! انگار این که یک روزنامه ی شرق زیر بغلم باشد . یک عالمه کتاب دور و برم و یک اتاق ساکت توی شمال شهر پایتخت داشته باشم برایم کافی نیست. هیچ وقت کافی نبوده است. هیچ وقت. جمعه که زنگ زدی می گفتی" تو سبک زندگی ت این جوریه و همیشه شب آخر ساعت آخر همه چیزو درس می کنی". همیشه دلم می خواس به خاطر تنبلی م یه شکست بزرگ تحصیلی بخورم تا ادب شم و انگار دارم می خورم.... ولی دلم نمی خواد...
