تبليغاتX
ناف بر یده از کهکشان بی شیر
"تاریخچه ی اختراع زن مدرن ایرانی بی شباهت به تاریخچه ی اختراع اتوموبیل نیست.با این تفاوت که اتوموبیل کالسکه ای بود که اول محتوایش عوض شده بود (یعنی اسب هایش را برداشته به جای آن موتور گذاشته بودند)وبعد شکلش متناسب این محتوا شده بود و زن مدرن ایرانی اول شکلش عوض شده بود و بعد که به دنبال محتوای مناسبی افتاده بود کار کم کم بیخ پیدا کرده بود...این طور بود که هر کس به تناسب امکانات و ذائقه ی شخصی از ذهنیت زن سنتی و مطالبات زن مدرن ترکیبی ساخته بود که دامنه ی تغیراتش گاه از چادر بود تا مینی ژوپ.می خواست در همه ی تصمیم ها شریک باشداما از همهی مسئولیت ها را از مردش می خواست.میخواست شخصیتش در نظر دیگران جلوه کند نه جنسیتش اما با جاذبه های زنانه اش به میدان می آمد.مینی ژوپ می پوشید تا پاهایش را به نمایش بگذارد اما اگر کسی به او چیزی می گفت از بی چشم و رویی مردم شکایت می کرد. طالب شرکت پایاپای مرد در امور خانه بود اما در همان حال مردی را که به این اشتراک تن می داد ضعیف و بی شخصیت قلمداد می کرد.خواستار اظهار نظر در مباحث جدی بود اما برای داشتن یک نقطه نظر جدی کوشش نمی کرد. از زندگی زناشویی اش ناراضی بود اما نه شهامت جدا شدن داشت نه خیانت. به برابری جنسی و ارضای متقابل اعتقاد داشت اما وقتی کار به جدایی می کشید به جوانی اش که بی خود و بی جهت پای دیگری حرام شده بود تاسف می خورد..."  

این جملات از کتا ب "هم نوایی شبانه ی ارکسترهای چوبی "اثر تحسین شده ی رضا قاسمی گرفته شده است .این داستان که اولین  بار در سال ۸۰ در ایران چا پ شد داستان زندگی چند مهاجر هم وطن را در طبقه ی ششم ساختمانی در فرانسه روایت می کند. از نقاط قوت این داستان می توان به انتخاب شیوه ا ی نو در روایت/شخصیت پردازی عالی/صراحت در گفتار/پایان بندی قوی/گریز های غیر مستقیم به متون قدیم و معاصر ادبیات داستانی از جمله بوف کور و سگ ولگرد  اشاره کرد.

او که دستی هم در موسیقی /شعر و نمایشنامه دارد ۵ سال ست سایت دوات را راه اندازی کرده است.

اطلاعات دیگر را می توانید در سایت های زیر پیدا کنید:

بخشی از آثار روی وب

مصاحبه با نشریه ی الکترونیکی کاپوچینو

مصاحبه باقابیل

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 11:38  توسط سعید بی نیاز  | 

فعلا فقط دو تا شعر:

۱

به فارسی دری که هیچ

به فارسی پنجره ای هم برات شعر بگویم

اتاق مهربانت را بر

من نخواهی گشود

 

۲

می ایستم

سایه ام

روی کارت تلفن های شکسته می رقصد

می روم

بزرگراه خلوت را کول می گیرم

و چراغ ها

در ستون فقراتم خاموش و روشن می شوند 

رفته ای...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 19:19  توسط سعید بی نیاز  | 

"نه!امضا نکن خانومی! بد می شه...".دستم را گرفت تا خودکار تکان نخورد. عاقد زیر لب استغفار کرد:"شما تا امضا نکنین که به هم محرم نیستین!دست نا محرمو ول کن!". بازیگوشانه خنده ای کرد "آخه حاج آقا!این جا نوشته اگه داماد مجنون باشه زن می تونه طلاق بگیره...".عاقد استغفار دیگری کرد:"خوب؟"..حالت بچه گانه ای به چهره اش داد.صورتش را تازه تیغ زده بود"آخه من خودم همین الان می گم د من دیوونه ام .دیوونه ی توام خانومی!".صورتش را به صورتم نزدیک کرده بود. پلک یکی از چشم هایش داشت می پرید.خنده دار شده بود.

نشسته است کنارم دارد به روبرو نگاه می کند. دخترم با چشم های چهارساله اش نگاهم می کند. موهای بلندش افتاده روی رنگ تیره ی مانتو ام .سرش با نفس های آرامم بالا و پایین می رود. همان روحانی نشسته جلو ام .سرش را پایین انداخته ولی استغفار نمی کند.

او امضاهای خودش را کرده است.جای امضاهای من خالی ست. دستم می لرزد.دلم می خواهد حالا دستم را بگیرد تا امضا نکنم.به ذهنم میرسد"حالا که محرمیم دستم را نمی گیرد...".خنده ام می گیرد. امضاها را می کنم. حلقه را از انگشتم بیرون می آورم می گذارم روی میز.دست دخترم را می گیرم و از محضر می زنم بیرون.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 12:57  توسط سعید بی نیاز  | 

تازه آمده ام.به شهر خودم.به شهر خاکی خودم که بادش می بردم تا هزار هزار سیزده به در عصر شادمانه و دلم می گیرد.

چیزهایی هست که دنیای امروز آفریده شان اما می شود هنوز مثل یک توتم مقدس شخصی عاشقانه پرستیدشان:بلیط های مسافرت های بین شهری/بلیط های سینماهای دونفره/ بلیط های حافظیه وقتی که فالت به نیت کسی دیگر بوده/ کارت های خالی تلفن کارت های خالی تلفن وقتی که خرج شنیدن صدای کسی شده باشد که دوستش می داری و پاکت های سیگار و ته سیگارهای دود شده...ته سیگارهایی که این طرفش لبت مکیده باشدشان...وسطش جای هفتی بین انگشتهات و توتون سوخته اش اندیشه ها و اشک ها و بغض ها و سردرد ها و گاهی که پک عمیق بزنی سر گیچه هات...

آِمده ام جهرم و شعر دارد از من سر می رود:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

"سونوگرافی"

جنین خاکستری

رحم خاکستری

بند ناف خاکستری

 

نه!

این یک عکس سیاه و سفید از زندگی پیش از تولد نیست!

مکث من ست

من

وقتی

در زیر زمین خانه ام

تیره پوشیده کز کرده ام

و خاکستر خواستنت

کند

کند

در جوهر خودکارم

ته نشین می شود

 

"کندوی دوباره"

کلمات پیر از من عبور می کنند

از نازکای پیراهنم

از بلندای تنم

کلمات پیر

کلمات دانای غمگین

کند اما آسان

از سیاهچال مشبک چشمهام

بیرون می آیند و

داخل می شوند

کلمات پیر

کلمات شوریده

زیر جمجمه ام جویباری می کنند

و نهری از عسل

به سرطان سلول ها

سرایت می کند.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 16:48  توسط سعید بی نیاز  |