بی هیچ مقدمه ای قراره همیشه آخرای ماه که شد یک پستو به کتاب هایی که توی اون ماه خوندم اختصاص بدم:
عاشقیت در پاورقی(مجموعه داستان کوتاه)/مهسا محب علی /نشر چشمه:این کتاب را در اتوبوس آزادی کرج خواندم.کم حجم اما عمیق. انتخاب نام ها محشر. جایزه گرفته. روایت امروزی از عشق.اشارات فراوان خارج از متن. استفاده از فرم های داستانی نو آورانه و جسارت در انتخاب محتوا و بالاخره زنانگی حسن های این داستان کوتاه ها هستند.قیمت ۷۰۰ تومان ناقابل.
زمان لرزه (رمان)/کورت ونه گات:نام مترجم یادم نیست ولی یک مقاله ی ساده و خوب در مورد ادبیات پست مدرن که آخر این کتاب نوشته شده کار اوست.کلیگور تراوت قهرمان این داستان یک نویسنده ی داستان های تخیلی ست که جمله هایش آن قدر قشنگ است که باید یک کاغذ و قلم موقع خواندن کتاب همراهتان باشد. فقط بگویم که نام داستان به خاطر اتفاق زمانی خاصی ست که ونه گات شرحش میدهد. برگشتن زمان ده سال به عقب و تجربه کردن اجباری دوباره ۱۹۹۱ تا ۲۰۰۱ !فکر کنید وقتی ناگهان دوباره اختیار برگردد چه فجایعی رخ می دهد. یک داستان معروف دیگر ونه گات سلاخ خانه ی شماره ی پنج است. نامش آشناست نه؟
چرا جنگ؟(روان شناسی)/مکاتبات فروید و اینشتین:دو تا غول یکی از فیزیک یکی از روان شناسی به هم نامه بنویسندو بحث کنند چرا انسان های متمدن قرن بیستم همدیگر را می کشند. دهه ۳۰ این نامه ها نوشته می شود و اساتید همدیگر را تایید می کنند. نامه ی فروید مفصل تر و شیرین تر و جالب تر است البته!
جهالت/میلان کوندرا(رمان)/ترجمه ی آرش حجازی/نشر کاروان: یک روزی نه از میلان کوندرا خوشم می آمد نه از نشر کاروان به خاطر کوئیلئ پرستی تاجر مابانه اش! اما حالا می بینیم که نشر کاروان حتا زندگی نامه ی خودنوشت مارکز را چاپ می کند و این قابل تقدیر است. کوندرا در چهار گانه ی اخیرش(شوخی و هویت و جهالت ویکی دیگه)از یک فرم خاص پیروی می کند. یک داستان را انتخاب می کند. چند شخصیت را عمیق پردازش می کند و داستانش را پیش می برد. این وسط همیشه در یک فصل از رمان عنوان کتاب را ریشه یابی و تحلیل زبان شناختی میکند. جهالت در زبان لاتین به غربت بیشر دلالت دارد تا نا آگاهی و داستان جهالت داستان مهاجرت است و غربت.
موش ها و آدم ها(رمان)/جان اشتاین بک/ترجمه پرویز داریوش: آن قدر مشهور است که داستانش را نگویم. با شخصیت نابهنجارش نهایت حال را کردم.
روانکاوی در قرن بیستم.مکتب لاکان/میترا کدیور/انتشارات اطلاعات:این کتاب را فقط به کسانی که فروید را خوب میدانند توصیه می کنم. لاکان از پیروان فروید و میترا کدیور هفتاد و چند ساله از شاگردان ایرانی لاکان است. متن های لاکان از پیچیده ترین متن های تاریخ نوشتاری انسان است. او پیشنهاد می کند به فروید برگردیم. اما نه آنگونه ساده که فروید می نوشت.
هیچ چیز الان آرامم نمی کند جز شعر های اکتاو یو پاز با ترجمه ی میر علایی.هر چه گشتم توی وب نبودند.سنگ آفتابم همراهم نیست. توی اتاق ست. امشب برنمی گردم خوابگاه.سنگ آفتاب به اندازه ی تمام ایستگاه های مترو جنوب شمال از دستم دور است و هیچ چیز آرامم نمی کند غیر از ترجمه میر علایی شعر های پاز... این سه شعر را بشنوید.با صدای خودتان و زبان فارسی....:
(Oktavio Paz)
ترجمه احمد سینا
پل
ميان حالا و حالا
ميان من هستم
و هستن من
ُپل
كلمه اي كه در خود فرو مي روي
به عمق
به ظلام .
دنيا
خود را مثال دايره
تمام مي كند .
از كران و كرانه وسعت تن .
تن تمام ؛ رنگين كمان.
مي خواهم
در اين فراز و نشيب
در اين شيب
آوازي بخوانم .
من خواب آخرم
در زير پل
كه مي خوابم مي خواهم را.
با تو بهار
دیوانهای ست
که از درخت بالا میرود
و میرود
تا باد
با باد
من از درخت
بالا میافتم
تهران. بهار؟
بر او ببخشاييد
بر او كه گاه گاه
پيوند دردناك وجودش را
با آب هاي راكد
و حفره هاي خالي از ياد مي برد
و ابلهانه مي پندار
كه حق زيستن دارد
بر او ببخشاييد
بر خشم بي تفاوت يك تصوير
كه آرزوي دوردست تحرك
در ديدگان كاغذيش آب ميشود
بر او ببخشاييد
بر او كه در سراسر تابوتش
جريان سرخ ماه گذر دارد
و عطر هاي منقلب شب
خواب هزار ساله اندامش را
آشفته ميكند
بر او ببخشاييد
بر او كه از درون متلاشيست
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور مي سوزد
و گيسوان بيهده اش
نوميدوار از نفوذ نفسهاي عشق مي لرزد
اي ساكنان سرزمين ساده خوشبختي
اي همدمان پنجره هاي گشوده در باران
بر او ببخشاييد
بر او ببخشاييد
زيرا كه مسحور است
زيرا كه ريشه هاي هستي بارآور شماست
در خاكهاي غربت او نقب مي زنند
و قلب زود باور او را
با ضربه هاي موذي حسرت
در كنج سينه اش متورم مي سازند
***********
پ.ن: داستان کوتاه زیر را دوباره بخوانید. ویرایشش کردم و با تشکر از پیام شب نویس نقاشی را حذف کردم.
نقشه را باز کرد. کف دست راستش را گذاشت روی کلمه ی تپه های مارلیک .عینکش را از روی چشمش جوری بالا برد که بتواند با دست چپش چین های بالای گونه هایش را خشک کند. آب بینی اش را کشید بالا. دست راستش را کشید تا کلمه ی شهر سوخته ی سیستان جوری که از هگمتانه و سیلک کاشان و تخت جمشید هم رد شود.انگار مردی که بخواهد تا جایی که می تواند قبل از کارش همه ی جاهای مهم تن زنش را نوازش کند.همه ی جاها.نقشه را لوله کرد و روی میز هلش داد.نقشه آرام آرام از روی حکم باز نشستگی باستان شناس رد شد و از آن طرف میز افتاد.
در یک شب دل انگیز بهاری در سالن آمفی تئاتر دانشکده شب شعری برپاست. شاعران یکی یکی شعرهایشان را می خوانند. نوبت شاعران میهمان می رسد. یکی از آنها شروع به خواندن می کند"«ای زهر مار جعفر یا تو پاک کردی؟...»زمزمه ای در سالن شروع می شود.بچه های رشته ی روان شناسی به هم می گویند:«این که شعر نیست سالاد کلماته!».
شاید ماجرای بالا برای شما هم اتفاق افتاده باشد.اما آن شاعر بر چه مبنایی این گونه شعر گفته بود؟ سالاد کلمات چیست؟ علی بابا چاهی در مانیفیست شعر پسانیمایی- یا پسا مدرن- خود در کنار ویژگی هایی چون چند صدا بودن و عدم قطعیت، «گفتار اسکیزو فرنیک» را یکی از مؤلفه های این نوع شعر می داند. برخی اسکیزو فرنیک را «جنون انگیز» ترجمه کرده اند که ترجمه ی مناسبی نیست.در واقع اسکیزو فرینی نوع خاصی از جنون است که، آن گونه که از نامش پیداست
(اسکیزو=شکاف و فرنی=ذهن) فرد ارتباط خود را باواقعیت از دست می دهد و مشخصه ی بارزش اختلال در تفکر استدر این بیماری روانی که گاهی روان گسیختگی ترجمه شده است، هم درفرم و هم در محتوای تفکر اختلال ایجاد می شود.مشکل فرم تفکر در این بیماران این گونه است که آنها نمی توانند در برابر تداعی های صوتی مختلف مقابل یک کلمه مقاومت نمایند. همه ی ما وقتی که حرف می زنیم، در برابر هر کلمه با بی شمار تداعی که به علت شباهت«فرم» آن کلمات است، روبرو می شویم(مثلا شیب، جیب و ...در برابر کلمه ی سیب در جمله ی من سیب می خورم) اما این قدرت را داریم که قطار تفکر را بر ریل «معنا» به حرکت در آوریم تا به مقصد برسیم. ولی بیماران اسکیزوفرن قادر به مقاومت در برابر شل شدن تداعی ها
(Losing of Assaiations) را ندارند. و حاصل صحبت کردن آنها چیزی می شود که به«سالاد کلمت» مشهور است. شاید بهترین واژه برای این نوع اندیشیدن اصطلاح روان پزشکی «تفکر مماسی» (tangentiality) باشد. گویی فضاهای مختلف فکری آفریده شده توسط بیمار مثل دایره های جدا از همی هستند که فقط در چند حرف (نقطه ی تماس) با هم مشترکند.
این گونه توجه توجیهی به فرم کلمات در ادبیات کلاسیک ما هم قابل جستجوست. آرایه های جناس، توارن، ایهام و حتی قافیه سازی در عروض، در واقع از توجه به فرم کلمات نشأت می گیرد. در اینکه بر اساس اینگونه تفکر، شعر سرودن فضای بسیار جدیدی است و ظاهری ظاهری روان گسیخته داشتن برای شعر امروز زیر بناهای فلسفی - اجتماعیِ خارج از متن به ارمغان می آورد هیچ شکی نیست. اما آیا شاعران پسا مدرن باید سالاد کلمات را جایگزین شعر کنند؟ بدیهی ست که جواب منفی است. همانطور که گفته شد قطار تفکر اسکیزو فرنیک بر ریلی حرکت می کند که تداعی های صوتی بگویند و نه معنا. در بیمار اسکیزوفرن اینکه کدام تداعی جای کلمه را بگیرد و جریان تفکر را قطع کند کاملا از اختیار فرد خارج است، اما شاعر این اختیار را دارد که خود سوزنبان تداعی های صوتی باشد. در شعر(1) ضمیمه ی مقاله (ذهن سیال جریان) محمد حسین نجفی آگاهانه با کلمه ی بنگ ، مصرع دوم شعر بیدل را قطع می کند و به فضای جنگ وارد می شود. این انتخاب آگاهانه است چون در سطر های بعدی شعر«بنگ» در مقابل«سیگاری» قرار می گیرد. یا استفاده از جزء دوم کلمه ی«پناهگاهی» وقطع معنایی جمله، کاملا با جمله ی بعدی توجیه پذیر است. جدا کردن کلمه ی «محال» به صورت«م» و «حال» نیز از این گونه است. حال با گذشته مراعات نظیر دارد. در شعر(2) نیز همین گونه است. فضا از یک پارک شروع می شود و با رسیدن به وصله ی زانوی شلوار که شکلی گرد دارد و اغلب بر روی آن تبلیغ سا جام جانی ست، فضا هوشمندانه عوض می شود. شاعر ما را به مکزیکو می برد سپس به مقابل تلوزیون می کشاند در حالی ک کتاب«سنگ آفتاب» اکتاو یو پاز را در دست دارد.شاعر فضاها را عوض می کند اما نه پارک را رها می کند و نه سنگ آفتاب را. کلمه ی«پاز» و « پارک جنگلی» گواه این مدعاست، چیزی که در زبان شناسی به آن نشانه های متن می گویند.
(1) بیدل دهلوی در یکی ازغزل هایش جنون را در برابر بنگ قرار داده می گوید:/ز خویش غیر تراشیده ای کجاست جنون/که خنده ای به شعور جهان بنگ بنگ و به این ترتیب جنگ آغاز شد/شاعران کاغذ برداشتند نوشتند، نوشتند/تاریخ ما را از گودال در آورد به چاله انداخت در سطر آشغال/سطل های گنگ کاغذ ها را سفید کردند/یا سیاه کردند/معنای نشانه ها،دال ها، علامت ها یا هر اسمی که شما بگویید عکس شد؟ ما با اعلام علامت قرمز توقف نمی کردیم، می دویدیم/ پناه گاهی ما را میداد/ گاهی ما را می گرفت/ منور ها از جیغ های بنفش و ناخن های صورتی مامان هایمان عکس می گرفت/خانه به قدری خاموش بود که چشم گربه ها هم برق نمی زد/سیاه می کردند/یا گنگ می شدند ز خویش/تاریک ما را از گودال در می آورد به پنجره هایمان/ چرا مامان شکل آدم هایی که تو کارتونا زخمی میشن و رو زخمشون چسپ این طوری این طوری می زنن/حالا دیگر ما بزرگ شده ایم و در محفل دوستانه مان سیگاری می کشیم/گاهی/ زار زار می خندیم/پناه می بریم به گذشته ای که م/حال است اتفاق/افتادهبا/شد. «محمد حسین نجفی»
(2) نه من شعر گفتن بلد نیستم/همین جوری سر راست بگویمکه مرد:/ گوشه ی پارک/ روی نیمکت رنگ و آبرو رفته/ به جای کهربای خودش خزید/-مچاله-/ سر زانوی بغلش گرفت و/ برای با سبزه خنده ای که می خواست تمامش کند دیگر/تا تمام شود از درد/از سر زانوی وصله اش که میدان جام جهانی/،مکزیکو-1986/ دیه گو آرماندو،غزال چمن/پا به توپ/ازراه دور/گ/ا/ا/ل!//
«سنگ آفتاب» را از دستم گرفتی(دختر!)/و تماشاگران در تلوزیون/غوغایی به پا خاستند/چونکه عکس رخ یار/در جام جهانی گل می کاشت/تو عطر راه راه آرژانتین را پوشیدی/بهرام در جامش گور خود را دید/تو یکدفعه غیبت زد/من کور شدم/ و«پاز» شاعر شد/- آتشی شروه/که نیزار های خلیج را/شرحه شرحه از فراق-/ پس تمام سیگار های قاچاق را/ من یکجا کشیدم/بندر ناوگانش را/ نخلستان جنین دربه درش را/- تخمیر جن های «بوسلیمه»/ در تن فایز-/و دود داغ دلش را/ از دهان بخشو.// او دست کم آکاردئونی داشت برای خودش/- مغازله ای که دست های کم فاصله اش را به هم/وشب سمج را/ از شیشه ی عینکش/به چشم های معشوق می رساند/به مردان الکلی کم سو/مردان شب زنده دار در پلک های خمیازه/و نقطه ی عطف بینایی.//«ابوالعلا! ابن سلیمان!»/ ای« اماک قد آلائک احسانا»!/ من اسفندیار نبوده ام/ ادیپوس نیستم// تنها عطر تن غایبی به این پارک جنگلی ام کشانیده است....
«داریوش مهبودی.بخشی از مجموعه های کلید های جنان درجلد اتاق بی مار»
روز
روز
روز
تمام سی و یک روز اول بهار را
به ریه هایم فرو می کشم و
بیرون می فرستم
***
نام کوچک سیگار من فروردین ست!