تبليغاتX
ناف بر یده از کهکشان بی شیر

 

روی تن پوش خاکستری اش

زیر تن پوش سیاهت

دکمه را فشار می دهی:

خراسان

در سرت دوتار می نوازد:

صدای مرد رونده

خورشید سوزان است

رودی از آتش

زیر جمجمه ات گیج می خورد

طعم خاکستر

توی ریه هام

مرد رونده من نی ام

نی من منم

نی تو تو

که دوتار موهات

از لاله های وحشی گوشت می گذرند

نی من منم

که نی در بادگیر جمجمه ام

مویه های باد بیوه را می پیچاند

نی تو تو

که دوتار موهات

تا نیمکره ی برآمده ی گلویت

کشیده می شود

مرد رونده در تو می خواند:

یک نظر بر ابر کردم و

گونه هات خیس خاکستر شدند.

.

.

.

نیمه ی دیگر بر آمدگی

در گلوی من

جامانده بود.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 10:42  توسط سعید بی نیاز  | 

<P align=justify>داشتم شکار لحظه ها می کردم خیر سرم. داشتم از چایی و قلیان خوردن بچه ها عکس می گرفتم. چایی دیگر نبود وقتی عکس ها را گرفتم. نوجوانی که در جا غرق/ یا بقول مشهدی ها جه غرق/ چایی می فروخت گفت: " سر بخشکار بی کلاه مره" به زور فهمیدم یعنی: ساقی خودش تشنه می مونه!//توی خیابانهای منتهی به حرم مشهدی ها چیزهایی را رعایت میکنند. به احترام صاحب حرم. اما راننده طاقت نیاورند. گفت : از امام رضا معذرت می خوام. ...و یک جوک وحشتناک اروتیک تعریف کرد.نرفتم زیارت. اصلا قرار بر زیارت نبود. اردوی علمی بود . می خواستیم توی کلینیک استادمان آبزرور مراجع هاش باشیم. می خواستیم آینده۹ ی کاری خودمان را در مقام روان شناس بالینی ببینیم. ساعت های آخر فقط برای همراهی با بچه ها و دیدن معماری! حرم رفتم و توی صحن جیمز جویس خواندم. سعیده هدیه کرده بود. من/سعیده/ یک جورهایی فاطمه/ یک جورهایی سهیل حالا فقط یک درد مشترک داریم: فرسودگی شغلی//سعیده وقتی از دیوار طوس حرف می زد و فردوسی و دیباچه ی نوین شاهنامه از بیضاییی خود خود خود خود سعیده بود.</P>
<P align=justify>&nbsp;</P>
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 14:23  توسط سعید بی نیاز  | 

 

تا آب های افتاده از آسیاب را

به رودخانه ی خاطراتشان برگردانند

انسانها

ترانه های غمگین را

تنها

به این خاطر آفریدند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 15:45  توسط سعید بی نیاز  | 

۱

 

- در بیشتر زبان های دنیا

 

بیشتر نام های دختران

 

به هجاهای بلند ختم می شود

 

به بلندترین هجاها

 

 

 

۲

 

- لب هایم

 

امواج سرخ خفته اند

 

نامت را که می برم

 

دریا شکاف بر می دارد

 

 

 

۳

 

-...بعد

 

می نشیند کنار هامون و حمام آفتاب می گیرد

 

می خواهد

 

از نطفه ی زرتشت

 

با لقاح مصنوعی باردار شود

 

برای ش

 

گزاره های علمی و مذهبی ارزششان یکی ست

 

اما

 

لقاح طبیعی در آغوش من

 

برایش

 

بی ارزش است

 

 

 

۷

 

مردی کور

 

 در کوچه ای بن بست

 

در سرم

 

 آکاردئون می نوازد

 

در کوچه ی بن بست

 

در طبقه ی هجدهم ساختمان اسفند

 

مردی خواب می بیند

 

که در سرش

 

مردی کور

 

در کوچه ای بن بست

 

آکاردئون می نوازد

 

 

 

۸

 

- دنیا هنو همو دنیایه بوام

 

چه ای آسمن خراشا و دود و دماش باشن

 

چه نباشن

 

غروبای دلگیرش

 

سینه ی آدمو فشار می ده و

 

چشاشو می سوزونه

 

ها بوام! دنیا هنو همو دنیایه...

 

یادداشت پرستار بخش روانی: این ها را نوشته بود توی یک دفتر/ و دفتر همیشه همراهش بود/ و آن شب از جعبه ی دارو/ تمام سه حلقه ای ها برداشته بود/ و خورده بود/ و خوانده بود:

 

دیوانه چون طغیان کند زنجیر و زندان بشکند

 

از زلف لیلی حلقه ای.../

 

و مرده بود

 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 14:54  توسط سعید بی نیاز  | 

 

نوشتم. دیروز نوشتم. ذخیره نکردم و پرید. بیشتر از بیست خط مطلب فی البداهه که دیگر حس ش نیست تایپ کنم. پس معرفی کتابهای این ماه را ببینید:

امضای تازه می خواهد این نام(شعر) . فریاد شیری. نشر نگیما.۸۴

فریاد شیری را از وقتی که هنوز نامش رستم شیری بود می شناسم. از وقتی که توی گرمای مزخرف تابشستان جهرم کتاب ۲۹۰ تومانی اش را خریدم: کلاغ ها زبان گنجشک را نمی فهمند. چه قدر خاطره دارم از این کتاب.. تمام دوست هایی که کتاب را امانت گرفتند خوششان آمد. یکی شان حتا برای تولد پارسالم شعر اول همان کتاب را برام نوشت و ذوق مرگم کرد: پرندگان/رویاهای شاعرانند/رها در آسمان/ و شاعران/ سایه های پرندگانند/ سرگردان بر زمین/ تو هوای هایل بین زمین و آسمانی/ از تو نفس می کشند/ شاعران و پرندگان.

بعد یکباره نامش شد فریاد شیری. کرمانشاهی بود. کتاب دومش شد بهترین کتاب سال. اسمش فکر کنم آغوش من پر از سفر است بود. نگیما انتشارات خودش است. توی مراسم کارنامه یک جمله ی بغض آور گفته بود. ادبیات بی رحم است و بی رحمی اش را هیچ چیز نمی تواند جبران کند. از دوسال پیش توی نمایشگاه است. خیلی ها شعرهایش را کنار طرح های ایلیا تهمتنی دیده اند. امسال با امضای تازه می خواهد این نام دیدمش. خیلی کارهایش عوض شده. کارهای کتاب همه با یک نخ نامرئی به هم وصلند. روایت ها پیچیده تر و امروزی تر شده اند و موضوع با استفاده از عرفان های قومی کردها بومی تر. کتابش را دوست دارم. فریاد از شیرکو بیکس و کردهای دیگر هم ترجمه چاپ کرده است.

 

باغ های شنی(مجموعه داستان کوتاه). حمید رضا نجفی. نشر نیلوفر.۸۴

این کتاب را توی شماره جدید همشهری جوان (شماره ۶۸/سی اردی بهشت) معرفی کرده ام. کتاب پنجمی که بنیاد گلشیری بزند حتما خواندن دارد. ۴ تای دیگرش را نشر آگه چاپ کرده بود و همه سر و صدا کرده بودند. زبان کتاب زبانی ست که هرکسی نمی تواند بنویسدش. زبان بزهکاران. جز داستان اول فضاها به شدت رئالند. توی زندان های وطنی خودمان. با زبان زندانی های خودمان. من اگر بودم می کردمش کتاب درسی بچه های جامعه شناسی و مدد کاری اجتماعی. تمام داستان ها تقریبا توی یک مکان اتفاق می افتد. مثل عزادران بیل ساعدی شما آخرش با گوشه هایی از خیلی از شخصیت ها همذات پنداری می کنید و...

ماهی ها در شب می خوابند(رمان). سودابه شریفی؟. نشر نیلوفر

یک رمان خفن از زبان یک زن کمونیست انقلابی که یکی از برادرهاش ساواکی ست و دیگری انقلابی. برادر بزرگتر نام برادر کوچکتر را در لیست ساواک می نویسد برای روز مبادا ... و روز مبادا دیگر گونه است. انقلاب می شود. برادر کوچکتر بی گناه اعدام می شود. برادر بزرگتر فرار می کند و راوی مهاجرت می کند به آمریکا. جریان سیال ذهن /موضوع جذاب/ تعداد صفحات کم/ فضاهای متفاوت:شهرستان.تهران. آمریکا/ زمان های متفاوت و بی طرف بودن رمان خواندنی ش کرده است.

 

بانو آئویی/یوکییو میشیما(نمایشنامه)/ترجمه ی هوشنگ حسامی/ نشر تجربه

مرگ در می زند/ وودی آلن(نمایشنامه)/ ترجمه ی هوشنگ حسامی / نشر تجربه

من کتاب های نشر تجربه را خیلی دوست دارم. از وقتی که صد و بیست تومان بودند. وقتی دویست تومان شدند و فیل ریموند کارور را خریدم و هدیه کردم و حالا که این دو تا کتاب را از یکی از دوستهام توی نمایشگاه گرفتم! و سیصد توامن شده اند. آن قدر کوچکند که می شود توی یک بار خط واحد سواری در تهران خواندشان و آن قدر عمیق که تا آخر بزرگراه زندگیت باهات می آیند. وودی آلن طبق معمول طنازی کرده است و با مرگ نشسته است به شرط بندی و مسخره اش می کند که چه قدر دست و پاچلفتی است. اما میشیمای ژاپنی مفهومی روان کاوانه را برداشته و پرداخته است. حسادت/ عشق / توهم و مرگ.

پاره ای توضیحات

 عکس درخت های چشم دار از وبلاگ خانوم شتابی وش گرفته شده بود(همین جا مقام آوردنش توی جشنواره ادبی سراسری دانشجویان کشور تبریک می گویم)عکس ها از حصارک کرج/دانشگاه تربیت معلم بود.

 یک دوست نادیده به نام علی رضا توی وبلاگش داستان اتفاق من را نقد کرده که وظیفه ی وبلاگی ام ایجاب می کرد بگویم.

.... و اینکه یک پیشنهاد برای بچه های تهرانی : جلسه شعر حمید رضا شکارسری شنبه ها در فرهنگسرای ارسباران(هنر) واقع در پل سیدخندان/ خیابان جلفا برقرار است. من دو سه جلسه است که می روم و انصافا خوب است.

 

 

از کارگاه

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 16:0  توسط سعید بی نیاز  |