مهم نیست که عکس کیه و چه کشوریه. ولی انگار خیلی گریه هاش شبیه توه.
...........................................................................................................................................
.......بی خیال!
۲.نمایشگاه دوستم مهرداد لر پور تا ۲ اسفند. خانه هنرمندان. نگارخانه میرمیران. لذت می برین به احتمال زیاد. طراحین.
۳. گزین گویه ها:
- گاهی همین طوری به جاهایی خیره می شوم. نه! گذشته ها نگذشته است!
- انگار تمام کلمه های فارسی تمام زندگیشان را دوباره زندگی می کنند وقتی " بیضایی " حرف می زند.
- خورده ایم. نوشیده ایم. چند نفری را دوست داشته ایم.کمی اعتراض کرده ایم. کمی زندگی کرده ایم. کمی دیگر نیز زندگی خواهیم کرد ( شعر از روزه آوسلندر. از مجموعه ی سرزمین مادری. ترجمه ی حسین منصوری. انتشارات ققنوس)
۱) وقتی که...
نیمه ی بزرگ جهان
در نیمه کوچک جهان
غرق می شود
به همین سادگی و پیچیدگی
هنگامی که تو
گریه می کنی
۲) یک داستان مینی مال
پیرزن ارمنی با بسته ای کاهو در بغل آرام از کوچه گذشت. کبوتر ها از روی تابلو " شرکت داده پردازی ایران" پریدند.
***
در بالکن را بستم. گیجی بعد از سیگار توی سرم بود. نشستم. تکیه دادم به بالش روی شوفاژ. گرم شدم. من بلد نبودم در مورد پیرزن های ارمنی داستانی بنویسم.
۳) در ستایش سالاد شیرازی
خداوندگار سالادها خیلی ساده درست می شود. درست مثل بت های خرمایی عرب های بدوی. اول دستم را با حالت قدسی واری می شویم. اول پیاز ها را ریز خورد می کنم. بعد گوجه ها. بعد خیار ها. آخر کار هم آب غوره و یا ترجیحا سرکه ی کهنه ی خانگی. به همین سادگی سالاد شیرازی درست می شود. بعضی ها نعنا خشک هم رویش می ریزند بعضی ها نه. اما اتفاق وقتی می افتد که این مخلوط بی معنی را هم بزنی. وقتی که ذره های گوجه و خیار در آب غوره حل شود. وقتی که طعم مرکب آب غوره در گوجه و پیاز و خیار نفوذ کند. آن وقت دیگر آب غوره جزیی از خود دارد و جزیی از سالاد. آن وقت است که می شود سالاد شیرازی را گذاشت وسط سفره و مثل یک شراب و مزه ی مقدس نوشیدش. یک بار امتحان کنید می فهمید چی می گویم. این نوشته ابدا طنز نیست. فقط ارادتی بود به سالادی که طعم کودکی ام را می دهد. طعم دست های مادر و کوچه های شهرستان. طعم یک معجون سنتی که مرکزیت زدایی پست مدرن به عینه در آن است. طعم دموکراسی حتا برای نعنا خشک!

نقاشی از رنه مگریت