کرج هو اش گرفته ست!مست می چرخم
کرج هواش... - و من... دست دست می چرخم
جنون گرفته مرا از سر اتوبان تا
خود خود خود تهران پست می چرخم
کرج-۳۱ اردی بهشت هشتاد و چار
دم غروب
نخل های آخر خيابان عبرت
آدم را بی هوا
ياد سوز باد سر انديب می اندازد
حوا را
ياد سيب هايی که برای ميهمان ها درست نجيده بود
و پشت دستی خدا
خدا
در شهرستان های کوچک موجود بزرگی ست
آن قدر بزرگ
که می تواند زن عمو رجب را
بعد از دوازده سال نازايی
يک شبه باردار کند
بی آنکه نام کوچک زن عمويم
مريم باشدو
زير نخل های آخر خيابان عبرت
گرسنگی کشيده باشد
آن قدر بزرگ
که می تواند
سارا دختر بالغ همسايه مان را
يک شبه زير باران سنگ مدفون کند
بی آنکه
مردم شهرم
از جنس ابابيل باشند
و ساره زن ابراهيم پادر ميانی کند
خدا
در شهرستان های کوچک
بزرگ تر از آنست که وصف شود
دم غروب
نخل های آخر خيابان عبرت
آدم را بی حوا
ياد پشت و روی دست خدا
می اندازد...
جهرم/خرداد هشتاد و چار
آرام مثل رود ميايی کنار ميز
(آرام... آن قَدَر که گمان می کنم ونيز
شهری بنا شده ست که از خاطرات تو
هی آب می خورد به تن کوچه هاش ليز)
می ايستی کنارِ من و فکر می کنم:
(يک آبشار در بغل صخره ای مريض)
من روی صندلیِ عليلی نشسته ام
تو دست می کشی به من و می زند گريز
صد آرزو به خسته ی ذهنم؛ صدآرزو:
از اول عظيميه تا آخر بونيز
هی غلت می زنم به تنِ سردِ آبيت
هی ريز می شود تن سنگيِم ريزْ ريز
هی غلت ميزنم ...ولی اين شعر لعنتی
هی غلت می زنم که بخوابم ولی عزيز
مرداد هشتاد و چار- جهرم
شب اول
باد بیوه
کشاله ی رانم را بو می کشد و
بر بستر خالی ماسه ها
شروه می خواند
باران یکریز
شب دوم
از انگشتانه ی خالی زخم هایم
سر ریز می شود
و از جوش های زیر صورتم
گیاهی غریب جوانه می زند
سوم شب
ابروهایم
چراگاه مور چه گان غمگین ند
و ماه آرام
به سایه روشن گونه هایم گوش می دهد
تو می رسی
در شب آخرین
انگشت کوچک پایت
در رکاب بی قر ار ست
خاک خوابیده بر می خیزد
سمند سوخته در من شیهه می کشد و
در باد بیوه می دود
تهران- مهر ۸۴
همیشه
دستهای خوب
باید
توی دست دیگری باشد
"بازی همینه دیگه
برد و باخت داره
باخت و باخت داره"
هی دست ها توی دست ها می چرخند
برگ ها روی برگ ها
حکم ها روی خشت ها
خشت ها روی خشت ها می چرخند
سر باز ها روی بی بی ها
بی بی ها روی سر باز ها
دست های من
اما
هر بار فرو می ریزند
هر بار
دست های خوب تو
توی دست های یکی دیگر است
بی بی برگ های گیشنیز!
آذر ماه ۸۴- تهران
از پله ها
پرت
اگر بودم
آن جا
این جا
خوابیده
بر پله های پرت جهانم
دی ماه ۸۴- تهران
به فارسی دری که هیچ
به فارسی پنجره ای هم برات شعر بگویم
اتاق مهربانت را بر
من نخواهی گشود
بهمن ۸۴- تهران
می ایستم
سایه ام
روی کارت تلفن های شکسته می رقصد
می روم
بزرگراه خلوت را کول می گیرم
و چراغ ها
در ستون فقراتم خاموش و روشن می شوند
رفته ای...
بهمن ۸۴ تهران
جنین خاکستری
رحم خاکستری
بند ناف خاکستری
نه!
این یک عکس سیاه و سفید از زندگی پیش از تولد نیست!
مکث من ست
من
وقتی
در زیر زمین خانه ام
تیره پوشیده کز کرده ام
و خاکستر خواستنت
کند
کند
در جوهر خودکارم
ته نشین می شود
بهمن ۸۵ جهرم
کلمات پیر از من عبور می کنند
از نازکای پیراهنم
از بلندای تنم
کلمات پیر
کلمات دانای غمگین
کند اما آسان
از سیاهچال مشبک چشمهام
بیرون می آیند و
داخل می شوند
کلمات پیر
کلمات شوریده
زیر جمجمه ام جویباری می کنند
و نهری از عسل
به سرطان سلول ها
سرایت می کند.
بهمن ۸۵ جهرم
برگشته بودیم. برگشته بودم.گاهی برمی گردم و به فراپشتم نگاهی می کنم. حس می کنم انگار همین جور خوابیده باشی توی ماشین زمان و یک دفعه شده باشی سعید بی نیاز روزنامه نگار/ سعید بی نیاز شش سال دانشجوی روان شناسی/ سعید بی نیاز به فکر اجاره خانه/ به فکر ازدواج/ به فکر کوفت/ به فکر زهر مار.... انگار همه چیز با سرعتی که تو نمی خواستی جلو آمده باشد.
گاهی بر می گردم. بدجور بر می گردم و حسرت خودم می خورم. حسرت یک گوشه ی مرده از خودم که این قدر گرفتار زندگی نبود/ شعر می گفت/ نمی خواست از هر چیز و هر کسی یک سوژه مطبوعاتی بکشد بیرون و انصافا با معرفت تر بود. سعید بی نیازی که گوشی نداشت اما با همان کارت تلفن های دو هزار تومانی هوای همه را داشت. سعید بی نیازی که این قدر تنها نبود.
گاهی بر می گردم. مثلا همین شنبه شب وقتی خسته از دفتر نشریه خواستم به هوای هوایی تازه بروم خانه هنر مندان و بگذریم از این که یکی از دوستان بلیط کنسرت لطفی می خواست و بگذریم از این که ان قدر گران بود که نخریدم.. همین که دور زدم/ نیو ارت های المانی ها را دیدم و خوشم امد و حس خوش امدن نداشتم/ همین که به یکی دو تا از بچه هنری ها اس ام اس زدم که بیایند و خواستم بروم مهدی موسوی مرا دید و تعجب کردم که شناخت و گفت بهمنی بالاست و می خواهیم مصاحبه کنیم و تو نمی ایی بالا و...
بگذریم. بالا که می گفت منظورش مراسم نکو داشت زنده یاد حسین منزوی بود که من توی تقویم جلو در اشتباها خوانده بودم یکشنبه و حسرت خورده بودم که نمی توانم... بگذریم از این که انجمن بچه های کرج را بعد از دو سال دیدم... بگذریم از این که هوای غزل زد به سرم و دیوانه ام کرد... بگذریم اغز همه اما یک چیز ته ذهمنم برای همیشه ماند... صدای هق هق یک زن آخر مراسم..شاید همسر یا شاید خواهر منزوی.. صدای هق هق یک زن که دیدن تن منزوی با چشم های بسته روزهای آخر روی تخت کافی بود که بغضش را بترکاند. خیلی وقت بود هق هق سوگ را نشنیده بودم خیلی وقت...
گاههای دیگر هم بر می گردم. گاهی که کریم شعر حافظ می خواند. گاهی که مهرداد می گوید لعنتی فردوسی شاعر نقاش بوده.. گاهی که یک مصرع لعنتی توی ذهنم وول می خورد و .. " اما مرا ببوس! اما مرا ببوس// ما بین گل نراقی و دریا مرا ببوس" و ...گاهی که سعیده می گوید بجه های کرج برنامه داند توچال و میروم تمام شب را با کوه حال می کنم... و گاهی که گوشی هیچ کس در دسترس نیست و آنهایی هم که در دسترس اند یا حوصله ات ندارند و یا وقتش و... تنهایی/تنهایی/ تنهایی عریان!

عکس از فوتو بلگ هرم