۲.خانمی یک ماه پیش نامه نوشته بوده به مجله و من چند روز پیش دیدمش. واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای. داغانم کرد. یکی از بچه های تربیت معلم بود. نوشته بود من یک همدانشگاهی داشتم که فاملی اش بی نیاز بود. نمی دانم آیا آقای بی نیازی که برای شما یادداشت نوشته همان آقای بی نیاز است که مجری انجمن ادبی دانشگاهمان بود. همان که می گفت به نام خدای باران. همان که زود غذایمان را از سلف می گرفتیم تا به انجمنش برویم و صدایش را بشنویم. همان که خوب شعر می گفت و خوب شعر می خواند.
و من نمی توانستم گریه کنم جلو همه بچه های مجله. چون که خودم هم نمی دانستم که چه قدر فاصله است بین این سعید بی نیاز و آن سعید بی نیاز ۷ سال پیش حصارک که می گفت: به نام خدای باران و شعرهایش ساده تر بودند.
خودم هم نمی دانم.
۵۰ روز طول می کشید که کاروان مرده هایی که می خواستند در یک جای مقدس دفن شوند به مقصد برسد. آن چند مرد که ۴۰ تا ۴۰ تا مرده می بردند و در تمام راه با تعفنی که روز به روز زیاد می شد بزرگ می شدند چه قدر آدم های خردمندی می شدند. آدم هایی که به گند جهان آشنا تر بودند.
به جاده های گیج جهانم ببر بوریا!
به جاده های گیج جهانم
به گوزن چر های هزار چم
آن جا که بوی خاک بهار زده در آرواره های غمگینم بپیچد و دیوانه ام کند
.....................
به جاده های دور جهانم ببر بوریا!
آن جا که از آدمی
جز کلمه و آواز چیزی به بایدگار نمانده باشد
جز
کلمه و آواز و
گریه
۲. روز نوشت
نشسته بودم زیر آفتاب بهشت زهرا. روی سکوهای بیرون مترو. آفتاب داشت می تابید به برف های انبوه روی چمن. برف ها شده بودند مثل خاک های باد خورده توی بیابان: ردیف های منظم طولانی. از آنتهای هر کدامشان چک چک برف آب شده می چکید. زیبا بود. بی نهایت زیبا.
۳. پی نوشت
لا اقل می شود چیزهایی که می شود گفت را این جا گفت. حرفم را پس می گیرم. من می مانم.
