۱.نشسته ام.نشسته ام و گوش می دهم. نشسته ام و اضطراب دارم. نشسته ام و نیمه شبم به گوش دادن " ببار ای بارون" شجریان می گذرد و نشستن و اضطراب برای دو تا مطلبی که تا صبح باید روی ای میل همشهری جوان باشد و حتی یک کلمه اش را هم ننوشته ام.
۲. دیشب اول یکدفعه برق رفت و بعدش یک " آسمان غرمبه" وحشتناک خانه را لرزاند. تا امروز دارم هی فکر می کنم که ما به " برق" رعد و برق می گفتیم " تش و برق" اما به این " آسمان غرمبه" یاا به فول عرب ها" رعدش" یک چیز دیگر می گفتیم. آن چیز دیگر چه بود. اما یادم نمی آید. یادم نمی آید.. چند کلمه دیگر کودکی ام از یادم باید بروند؟ چند کلمه دیگر؟ چه بود کلمه؟ " غرر و ترهق" ...؟ چه بود نام آوای کودکی ام؟
۳.حمید را که به گریه می انداختیم می دانستیم چه طور می شود گریه اش را بند آوریم. می نشستیم کنارش مثل خودش و هر کاری می کرد و هر هر صدایی در می آورد را عینا مثل خودش تکرار می کردیم. مثل خودش گری می کردیم. مثل خودش اعتراض می کردیم. مثل خودش لگد می ژراندیم. و دست آخر مثل خودش از این تکرار نمی خندیدیم و گریه دیگر تمام شده بود..
۴. ۲۵ سالگی سن بدی است. انگار که یکی ژرتت کرده باشد به دنیای آدم بزرگ ها و تو باورت نشود که این قدر زود گذشته است. انگار که خودت خودت را ژرت کرده باشی توی دنیای بزرگسال ها و دیگر کاری هم نتوانی بکنی. هیچوقت. هیچ وقت کاری نتوانی بکنی برای کودکی از دست رفته ات.

کرگدن بانو دعوتم کرده به یک بازی وبلاگی. نمی دانم توی این بلبشوی تحصن در دانشگاه شاهد آیا وقت می کند ببیند که بالاخحره ۷ آرزوی محالم را نوشته ام یا نه؟ اما بازی همین است. ۷ آرزویم را بنویسم و ۷ نفر را به این کار دعوت کنم.
۱. یک نشریه ادبی چاپ کنم به نام ۷ گنبد که هر گنبدش به یک چیز بپردازد. شعرُ - رمانُ - داستان کوتاهُ- طنزُ - نقد شعر - نقد داستان و روان شناسی! نشریه خودم است دیگر به شما چه؟
۲. یک کتاب چاب کنم به نام مقدمه ای بر روان شناسی ایرانی . بعدش هر چی ژایان نامه ارشد به بالا توی مملکت چاپ شسده را زیر و رو کنم تا کتاب تالیفی و ایرانی باشد.
۳. فرهاد زنده شود و برم کنسرتش و تو فکر یک سقفم را فریاد بزنم.
۴. بم هنوز سر جایش باشد.
۵. رویا یک هفته تمام عمیقا شاد باشد.
۶. مادرم برای یک روز هم که شده زنده شود و همه این تغییرات من را ببیند. یک بار ببوسدم و یک کشیده آبدار هم بزند بهم.
۷. ..........................
من کسی را به این بازی دعوت نمی کنم. مگه مرض دارم اشک یه نفر ( ببخشید ۷ نفر) دیگه رو هم درآرم؟

بهرام گور همراه دختر پادشاه هند در گنبد سیاه
چی بنویسم؟
فقط دور ایرانو گشتم اسایسی توی عید. این وقتی اومد که توی باغ ماهان کرمان بودم:
آی ماهان!
ماهان جان!
ماهان من!
ماهان بی باغ من!
ماهان بی قرار من!
آرام و شبانه
از میان کلمه های نقشه بیرون بیا
و به نسخه های خطی هفت پیکر برگرد!
بگذار پادشاه
در خیال قصه تو
شبش
برای یک شب هم که شده
مشوش شود
آه!
ماهان بی باغ من!
ماهان بی قرار من!
