تبليغاتX
ناف بر یده از کهکشان بی شیر
 

پاییز می تواند مرا دیوانه کند. رمانتیک بازی در نمی آورم. بوی پاییز و موهای درخت های زرد-سبز-سرخش برای من از هزار بهار و زمستان و تموز سر است. سرترین. دیوانه ترینم در پاییز.

خبر اول :

دفاع کردم. فارغ شدم. مثل زنی که بارش را زمین بگذارد سبک شدم. دلم نمی آید نگویم با نمره ۱۹.۷۵! رابطه شوخ طبعی و بهزیستی روان شناختی آخرین برگ سفرنامه درس خواندن من بود. ۱۹ سال درس خواندم و فعلا لا اقل ۱ سال می توانم شعار بدهم که " از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت.."

خبر دوم:

دارم بعد از ۴-۵ ماه  دارم می روم جهرم ( جهرمی ها بخوانند دارم می آیم). دلم لک زده برایش. برای نخل هایش که همزادان خاموش منند. مخصوصا حالبا که فهمیده ام همکار با سواد و کاربلدم مرجان فولادوند هم جهرمی است و عیش نوستالژیمان مدام ترست. دارم می روم جهرم و قرار است آن وسط ها یک تک نگاری  ژورنالیستی ی هم کنم برای هکان: روستایی که تکه ای از بهشت است.

 

خبرسوم:

شعر برگشته به من. من برگشته ام به شعر.  نشانه اش این که قرار است یک پرونده در بیاورم برای همشهری جوان در مورد شعر جوان مملکت. نشانه اش این که آن شب نشستم " از فندکم چهره شما می پرد بیرون" داریوش مهبودی را یک نفس خواندم. نشانه اش این که مرتضی سه تار نوازی های محشرش را گذاشته توی خموشانه تا حجم دیوانگی های  دنیا بیشتر شود.  نشانه اش این که  قرار است شعر بگویم دوباره. این نشانه ها و این قرار را من می دانم و دلم و  این پاییز  زیبای بغض آور لعنتی که دارد دیوانه ام می کند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 22:48  توسط سعید بی نیاز  | 

 " جرا این همه تاریکی فرق می کند با تاریکی؟ چرا تاریکی ته گور فرق می کند با تاریکی اتاق؟ ...فرق می کند با تاریکی ته چاه؟ ...فرق می کند با تاریکی زهدان؟ وقتی دایی با آن دو حفره  خالی چشم ها توی صورتش برگشت طرف درخت انجیر وسط حیاط طوری برگشت انگار که دارد می بیند. طوربی برگشت که من ترسیدم. تو بگو "نایی". چرا تاریکی ابد فرق می کند با تاریکی ازل؟ چرا تاریکی پشت چشم هام سوزن سوزن می شود نایی؟تو که از ستاره ای دیگر آمده ای... تو بگو ..."

 این جمله های فصل اول "چاه بابل" رضا قاسمی هستند. رمانی که از نهایت تاریکی حرف می زند. از نهایت تاریکی بیرون و درون. خواندمش. ای بوکش را یکی از بچه ها آورده بود. ممنوع بود. سیاسی بود. اروتیک بود. خواندمش. یک نفس. از ۱۱ شب تا ۶ صبح ۳۱ شهوریور.

نشسته ام توی تاریکی غروب. توی تاریکی دم افطار. تنهایم. سنتوری چاووشی دارد توی تاریکی پخش می شود و من دلم نمی خواهد کار داشته باشم. دلم نمی خواهد پایان نامه داشته باشم. دلم نمی خواهد بروم خانه عمه برای افطار. دلم می خواهد بزنم بیرون از تاریکی اتاق به تاریکی شب. به تاریکی اتوبان. به تاریکی کرج.

جاه بالل

چاه بابل

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 19:14  توسط سعید بی نیاز  |